من ، مرگ را زیسته ام ، من مرگ را به بی نفسی ، آن هنگام که
من ، مرگ را زیسته ام ، من مرگ را به بی نفسی ، آن هنگام که رفتی، و میدانستی ، به هوای بودنت ، دم ، فرو میبرم و بر میاورم. به هوایی که متبرک از نفس هایت بود ، زندگی را تاب می آوردم. ، من مرگ را زیسته ام ، به سکوتت ، با تو گفتم ، بی تو من ، نیستم ، تنهایم مگذار ، بی تو زندگی را زنده بودن را تاب ، نمی آورم ، چشمانت را نگاهت را از من دریغ مدار ، من مرگ را زیسته ام ، آن هنگام که چشمانت نیز ، هیچ نگفتند ، و لبانت نیز هم . رفتی ، جوانی و من نیز هم ، سکوت ماند و ، من که عمریست مرگ را می زییم ، به تمامی .
- ۷۱۱
- ۱۶ آبان ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط