{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

و عشق بود،

و عشق بود،
آن حس مغشوشی که در تاریکی هشتی
ناگاه
محصورمان می کرد
و جذبمان می کرد،
در انبوه سوزان نفس ها
و تپش ها
و تبسم های دزدانه
دیدگاه ها (۱)

چشم می شکافد دل راو لبخند می نشاند بذر محبت راراستی این روزه...

دوست داشتن لباس تن نیستکه هر وقت دلت نخواست عوضش کنیخدا نخوا...

میگویم‌ دوستت دارممی شکوفیگل های باغچه تقلید می کنند !خدا می...

تو تمنایِ منو یار منو جان منی،پس بمان تا که نمانم به تمنای ک...

پارت نهم پرنسسی از جنس ابر اتاقِ می‌می با آن ذره‌های درخشان ...

در وادی ِعشق و احساس دلم #تـღـو ↬ را می‌خواهدهر شب رو به آسم...

واقعیت های دروغین پارت ۵ املیا از تالار بیرون آمد و قدم‌هایش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط