بر خاکی نشسته بودم که خدا آمد و کنارم نشست و گفت مگر کو
بر خاکی نشسته بودم، که خدا آمد و کنارم نشست و گفت: مگر کودک شده ای که با خاک بازی می کنی؟؟؟؟ گفتم: نه، ولی از بازی آدمهایت خسته شده ام........ همان هایی که حس میکنند هنوز خاکم و روح تو در من دمیده نشده...... من با این خاک بازی می کنم ، تا آدمهایت را بازی ندهم......... اما خدا خندید.
پرسیدم : خدایا ، چرا از آتش نیستم تا هر که قصد بازی داشت را بسوزانم؟؟؟؟ خداوند اما ساکت بود!!!! گویا از من دلخور شده بود و گفت: تو را از خاک آفریدم تا بسازی نه بسوزانی......... تو را از خاک ، از عنصری برتر ساختم........ از خاک ساختم که با آب گل شوی و زندگی ببخشی....... از خاک که اگر آتشت بزنن ، باز هم زندگی می کنی و پخته تر می شوی ........ با خاک ساختمت تا همراه باد برقصی....... تو را از خاک ساختم تا اگر هزار بار آتش و آب و باد تو را بازی داد، تو برخیزی و سر بر آوری در قلبت دانه ی عشق بکاری و رشد دهی و از میوه ی شیرینش لذت ببری......... تو از خاکی پس به خاکی بودنت ببال........
پرسیدم : خدایا ، چرا از آتش نیستم تا هر که قصد بازی داشت را بسوزانم؟؟؟؟ خداوند اما ساکت بود!!!! گویا از من دلخور شده بود و گفت: تو را از خاک آفریدم تا بسازی نه بسوزانی......... تو را از خاک ، از عنصری برتر ساختم........ از خاک ساختم که با آب گل شوی و زندگی ببخشی....... از خاک که اگر آتشت بزنن ، باز هم زندگی می کنی و پخته تر می شوی ........ با خاک ساختمت تا همراه باد برقصی....... تو را از خاک ساختم تا اگر هزار بار آتش و آب و باد تو را بازی داد، تو برخیزی و سر بر آوری در قلبت دانه ی عشق بکاری و رشد دهی و از میوه ی شیرینش لذت ببری......... تو از خاکی پس به خاکی بودنت ببال........
- ۷۰۹
- ۱۴ تیر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۰۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط