I Love you...
I Love you...
but I don't know...
How can I say this...
to you.
Part:88
(ویوی فعلی:میرا)
اما...
صدای تیری در سالن پیچیده شد...
مادر جونگکوک اومد بیرون...
همه برای لحظه ای فریز شدیم...
به غیر از پدرخوانده!
او تیری به طرف من زده بود...
اما این سری...
صاف خورده بود تو قلبم!
دستم و رو تاج دیواره ی راه پله سفت کردم...
خون شروع به ریزش کرد...
اولین نفر جونگکوک اومد به سمتم...
من و گرفتم تو بغلش،و نشست رو زمین...
نگران و آشفته بود...
_:ی...یا...یاقوت!
صدامو می شنوی؟
متئو هم اومد بالا...
او هم ترسیده بود...
متئو؛خا...خانم!
خون مانند فواره داشت میریخت...
جونگکوک کتش رو در آورد،و سفت روی جای تیر بست...
رنگم از همیشه پریده تر بود...
صدا ها نامفهوم بودن...
جونگکوک فریاد کشید:
_:دکتر رو سریع خبر کنید!
خدمتکار ها سریع دست به کار شدن...
ولی پدرخوانده وایساده بود و لبخند میزد...
مادر جونگکوک هم میخواست بیاد بالا...
ولی پدرخوانده جلوشو گرفت...
چشمام داشتن سنگین میشدن...
و جونگکوک متوجه شد...
جونگکوک چند ضربه زد رو صورتم...
_:یاقوت!
چشماتو باز نگه دار همینجا بمون!
از همیشه مضطرب از بود...
چند ضربه میزد روی صورتم تا بیدار بمونم...
ولی...
دیگه همه چی مبهم و تاریک شد برام...
(ویو:جونگکوک)
وقتی که یاقوت چشماش بسته شد...
همه چی دور سرم چرخید...
_:یا...یاقوت!
چند ضربه ی دیگه زدم به صورتش...
لعنتی!
دوباره نتونستم ازش محافظت کنم...
اون حرومزاده هم فقط داشت لبخند میزد...
_:پس این دکتر لعنتی کجاست؟(عربده)
یکی از خدمتکار ها با لکنت گفت:
خدمتکار:ا...الان م...میرسن آقا!
برگشتم به سمت یاقوت...
نبضش داشت کمتر میزد...
این سری دیگه نزدیکی قلبش نخورده بود...
صاف تو قلب نرم و مهربونهش خورده بود...
_:یاقوت لطفاً...
لطفاً قوی باش...
که دکتر اومد...
دکتر هم با دیدن وضعیت یاقوت شوک شد...
دکتر:آقای جئون،لطفا سریع!
باید ببریمش اتاق جراحی.
و تن خونی یاقوت رو بلند کردم...
و سریع به اتاق منتقلش کردم...
دکتر و دستیار هاش سریع شروع به کار کردن...
اسکراب ها و دستکش هاشون رو پوشیدن...
چند دستگاه به یاقوت وصل کردن...
دستیار.۱:نبضش و فشار خون به شدت پایین هست!
تیر تو قلب یاقوت خورده بود...
ولی انگار تو قلب منم خورده بود،و داشت آتیش میگرفت...
چند تا آمپول وارد سرمش کردن...
و کیسه ی خونی رو هم بهش وصل کردن...
باورم نمیشد...
یاقوتی که تا کمتر از نیم ساعت تو اتاق داشت برام پشت چشم نازک می کرد...
حالا رو تخت داشت با مرگ،دست و پنجه نرم میکرد...
با صدای دکتر به خودم اومدم...
دکتر:احیای قلبی رو با دوز بالا تر شروع می کنیم!
قلبم اومد تو دهنم...
یاقوت نه!
لطفاً...
تنهام نزار...
بدون تو میمیرم!
ولی بی فایده بود...
و یاقوت درخشان من،حالا زیر سایه ها پنهان شده بود...
پزشک ماسکشو درآورد...
دکتر:متاسفم...
بیمار رو از دست دادیم...
خون تو رگام یخ زد...
ولی بعدش،از سر عصبانیت زیاد رگ گردنم بیرون زد...
یقه ی دکتر رو گرفتم...
_:یعنی چی؟
مگه تو دکتر نیست هااا؟
چرا نجاتش ندادی؟(همه ی حرف هاشو با داد و چشمهای اشکی می گفت...)(منم داره گریهام میگیره🤧😭😭😭🤧)
متئو اومد من و از دکتر جدا کرد...
خودش هم ناراحت بود...
متئو:هی جونگکوک آروم باش...
اونا هم تلاششون رو کردن...
دیگه تحمل نداشتم...
نشستم کنار یاقوت...
دست سردشو گرفتم...
_:یاقوت...
صدام میلرزید...
_:یاقوت ما هنوز کلی حرف داشتیم...
چرا رفتی؟
چرا تنهام گذاشتی...
و همونجا داشتم گریه می کردم...
چون تنها دلیل زندگیم...
یعنی یاقوت،مرده بود...
دستم رو دور دستش محکم تر کردم...
_:نگران نباش،انتقامت رو میگیرم...
و همونجا تا آخرین لحظه ای که یاقوت میخواست به سرد خونه منتقل بشه،کنارش موندم...
خب!
عزیزای من،این فصل چطور بود؟
شرط برای فصل بعدی:
لایک:۹تا
کامنت:۹تا
بازنشر:۹تا
تا فصل بعدی مراقب خودتون باشین😂😂😂💖💖💖.
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
but I don't know...
How can I say this...
to you.
Part:88
(ویوی فعلی:میرا)
اما...
صدای تیری در سالن پیچیده شد...
مادر جونگکوک اومد بیرون...
همه برای لحظه ای فریز شدیم...
به غیر از پدرخوانده!
او تیری به طرف من زده بود...
اما این سری...
صاف خورده بود تو قلبم!
دستم و رو تاج دیواره ی راه پله سفت کردم...
خون شروع به ریزش کرد...
اولین نفر جونگکوک اومد به سمتم...
من و گرفتم تو بغلش،و نشست رو زمین...
نگران و آشفته بود...
_:ی...یا...یاقوت!
صدامو می شنوی؟
متئو هم اومد بالا...
او هم ترسیده بود...
متئو؛خا...خانم!
خون مانند فواره داشت میریخت...
جونگکوک کتش رو در آورد،و سفت روی جای تیر بست...
رنگم از همیشه پریده تر بود...
صدا ها نامفهوم بودن...
جونگکوک فریاد کشید:
_:دکتر رو سریع خبر کنید!
خدمتکار ها سریع دست به کار شدن...
ولی پدرخوانده وایساده بود و لبخند میزد...
مادر جونگکوک هم میخواست بیاد بالا...
ولی پدرخوانده جلوشو گرفت...
چشمام داشتن سنگین میشدن...
و جونگکوک متوجه شد...
جونگکوک چند ضربه زد رو صورتم...
_:یاقوت!
چشماتو باز نگه دار همینجا بمون!
از همیشه مضطرب از بود...
چند ضربه میزد روی صورتم تا بیدار بمونم...
ولی...
دیگه همه چی مبهم و تاریک شد برام...
(ویو:جونگکوک)
وقتی که یاقوت چشماش بسته شد...
همه چی دور سرم چرخید...
_:یا...یاقوت!
چند ضربه ی دیگه زدم به صورتش...
لعنتی!
دوباره نتونستم ازش محافظت کنم...
اون حرومزاده هم فقط داشت لبخند میزد...
_:پس این دکتر لعنتی کجاست؟(عربده)
یکی از خدمتکار ها با لکنت گفت:
خدمتکار:ا...الان م...میرسن آقا!
برگشتم به سمت یاقوت...
نبضش داشت کمتر میزد...
این سری دیگه نزدیکی قلبش نخورده بود...
صاف تو قلب نرم و مهربونهش خورده بود...
_:یاقوت لطفاً...
لطفاً قوی باش...
که دکتر اومد...
دکتر هم با دیدن وضعیت یاقوت شوک شد...
دکتر:آقای جئون،لطفا سریع!
باید ببریمش اتاق جراحی.
و تن خونی یاقوت رو بلند کردم...
و سریع به اتاق منتقلش کردم...
دکتر و دستیار هاش سریع شروع به کار کردن...
اسکراب ها و دستکش هاشون رو پوشیدن...
چند دستگاه به یاقوت وصل کردن...
دستیار.۱:نبضش و فشار خون به شدت پایین هست!
تیر تو قلب یاقوت خورده بود...
ولی انگار تو قلب منم خورده بود،و داشت آتیش میگرفت...
چند تا آمپول وارد سرمش کردن...
و کیسه ی خونی رو هم بهش وصل کردن...
باورم نمیشد...
یاقوتی که تا کمتر از نیم ساعت تو اتاق داشت برام پشت چشم نازک می کرد...
حالا رو تخت داشت با مرگ،دست و پنجه نرم میکرد...
با صدای دکتر به خودم اومدم...
دکتر:احیای قلبی رو با دوز بالا تر شروع می کنیم!
قلبم اومد تو دهنم...
یاقوت نه!
لطفاً...
تنهام نزار...
بدون تو میمیرم!
ولی بی فایده بود...
و یاقوت درخشان من،حالا زیر سایه ها پنهان شده بود...
پزشک ماسکشو درآورد...
دکتر:متاسفم...
بیمار رو از دست دادیم...
خون تو رگام یخ زد...
ولی بعدش،از سر عصبانیت زیاد رگ گردنم بیرون زد...
یقه ی دکتر رو گرفتم...
_:یعنی چی؟
مگه تو دکتر نیست هااا؟
چرا نجاتش ندادی؟(همه ی حرف هاشو با داد و چشمهای اشکی می گفت...)(منم داره گریهام میگیره🤧😭😭😭🤧)
متئو اومد من و از دکتر جدا کرد...
خودش هم ناراحت بود...
متئو:هی جونگکوک آروم باش...
اونا هم تلاششون رو کردن...
دیگه تحمل نداشتم...
نشستم کنار یاقوت...
دست سردشو گرفتم...
_:یاقوت...
صدام میلرزید...
_:یاقوت ما هنوز کلی حرف داشتیم...
چرا رفتی؟
چرا تنهام گذاشتی...
و همونجا داشتم گریه می کردم...
چون تنها دلیل زندگیم...
یعنی یاقوت،مرده بود...
دستم رو دور دستش محکم تر کردم...
_:نگران نباش،انتقامت رو میگیرم...
و همونجا تا آخرین لحظه ای که یاقوت میخواست به سرد خونه منتقل بشه،کنارش موندم...
خب!
عزیزای من،این فصل چطور بود؟
شرط برای فصل بعدی:
لایک:۹تا
کامنت:۹تا
بازنشر:۹تا
تا فصل بعدی مراقب خودتون باشین😂😂😂💖💖💖.
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
- ۶۷۸
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط