{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مرورگر شما از پخش ویدیو پشتیبانی نمی‌کند.

انقدر گفتم آبی را دوست دارم که سوز سرمای غمش من را فراخوا

انقدر گفتم آبی را دوست دارم که سوز سرمای غمش من را فراخواند، دستانش را با دستانم در هم تنید و این شد شروع داستان برفیه ما.
دیدگاه ها (۶)

چرخه ی چهار فصله ی پر از زیبایی باز به پایان رسید. سالی دیگر...

از خاک میترسم؟ چون ممکنه روزی دفنم کنهاز آب میترسم؟ چون ممکن...

دیوانگی را همچون قدحی در دست یک ضرب خواهم نوشید چرا که این د...

دوستت دارم درست به اندازه چراغی که هر شب متولد میشود تا خیاب...

نمیدونم چرا این ویدیو رو انقدر دوست دارم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط