I dont remember when I stopped being who I was and be
I don't remember when I stopped being who I was... and became this.
"من نمیدونم دقیقاً کی شدم اینی که الان هستم."
من نمیدونم دقیقاً کی شدم اینی که الان هستم.
یا شاید هم هیچوقت نبودم، فقط یادم رفته بود.
گاهی توی آینه نگاه میکنم و انگار دارم صورت یه غریبه رو بررسی میکنم.
کسی که اخمهاش جا افتاده، لبهاش به لبخند فیک بسته شده،
و چشمهاش، هرچقدر هم برق داشته باشن، یه جور خاموشیِ پنهان پشت پلکهاش دارن…
خاموشیای که فقط خودش میفهمه.
و من.
چون من، همون غریبهام.
هیچوقت نفهمیدم دقیقاً کجا بود که دیگه به خودم نرسیدم.
نه به ظاهر، نه به حالِ درون.
فقط یه روز بیدار شدم، و حس کردم یه لایه نازک اما سمّی بین من و جهان افتاده؛
انگار همهچیز رو از پشت شیشه میدیدم.
همهچیز رو میشنیدم، اما دقیق نمیفهمیدم.
لبخندها، حرفها، دستهایی که بالا میاومدن برای سلام…
همهچی واقعی بود، جز من.
یهجایی بین مسیرهای شلوغ، بین بیدار موندنهای بیدلیل،
بین جاهایی که باید میخندیدم یا گریه میکردم اما فقط ساکت موندم، بین
من یه نسخهی دیگه از خودم ساختم.
ساکتتر، سنگینتر و دورتر.
الان که فکر میکنم، شاید اون نسخه راحتتر بود.
آدمی که نه چیزی میپرسید، نه چیزی میخواست.
فقط میرفت، فقط اجرا میکرد، فقط جلو میرفت چون ایستادن یعنی فکر کردن...
و فکر کردن یعنی فرو ریختن.
اما امروز، برای اولین بار توی مدتها، سرم رو بلند کردم.
و از خودم پرسیدم:
"واقعاً کیام؟ اینی که مردم میبینن، یا اونی که شبها با خودش کلنجار میره؟"
و جوابش…
هنوز نمیدونم.
اما یه چیزی رو مطمئنم.
من هنوز زندهام، چون این سؤال رو پرسیدم.
و تا وقتی این سؤال توی ذهنم زندهست، یعنی هنوز چیزی از من باقی مونده.
شاید کمرنگ، شاید خسته، اما هنوز اونجا.
زیر لایهها، زیر ماسکها،
یه "من" هست…
که دنبال راه برگشت میگرده.
حتی اگه اون راه، خیلی وقته گم شده باشه.
- Rin
written by @rinio
کلا زدم تو فاز غمگین و فلان و اینا
میدونم این یکی هم خوب نشده، تلاش میکنم واسه بعدیش یه چیز بهتر بنویسمم
"من نمیدونم دقیقاً کی شدم اینی که الان هستم."
من نمیدونم دقیقاً کی شدم اینی که الان هستم.
یا شاید هم هیچوقت نبودم، فقط یادم رفته بود.
گاهی توی آینه نگاه میکنم و انگار دارم صورت یه غریبه رو بررسی میکنم.
کسی که اخمهاش جا افتاده، لبهاش به لبخند فیک بسته شده،
و چشمهاش، هرچقدر هم برق داشته باشن، یه جور خاموشیِ پنهان پشت پلکهاش دارن…
خاموشیای که فقط خودش میفهمه.
و من.
چون من، همون غریبهام.
هیچوقت نفهمیدم دقیقاً کجا بود که دیگه به خودم نرسیدم.
نه به ظاهر، نه به حالِ درون.
فقط یه روز بیدار شدم، و حس کردم یه لایه نازک اما سمّی بین من و جهان افتاده؛
انگار همهچیز رو از پشت شیشه میدیدم.
همهچیز رو میشنیدم، اما دقیق نمیفهمیدم.
لبخندها، حرفها، دستهایی که بالا میاومدن برای سلام…
همهچی واقعی بود، جز من.
یهجایی بین مسیرهای شلوغ، بین بیدار موندنهای بیدلیل،
بین جاهایی که باید میخندیدم یا گریه میکردم اما فقط ساکت موندم، بین
من یه نسخهی دیگه از خودم ساختم.
ساکتتر، سنگینتر و دورتر.
الان که فکر میکنم، شاید اون نسخه راحتتر بود.
آدمی که نه چیزی میپرسید، نه چیزی میخواست.
فقط میرفت، فقط اجرا میکرد، فقط جلو میرفت چون ایستادن یعنی فکر کردن...
و فکر کردن یعنی فرو ریختن.
اما امروز، برای اولین بار توی مدتها، سرم رو بلند کردم.
و از خودم پرسیدم:
"واقعاً کیام؟ اینی که مردم میبینن، یا اونی که شبها با خودش کلنجار میره؟"
و جوابش…
هنوز نمیدونم.
اما یه چیزی رو مطمئنم.
من هنوز زندهام، چون این سؤال رو پرسیدم.
و تا وقتی این سؤال توی ذهنم زندهست، یعنی هنوز چیزی از من باقی مونده.
شاید کمرنگ، شاید خسته، اما هنوز اونجا.
زیر لایهها، زیر ماسکها،
یه "من" هست…
که دنبال راه برگشت میگرده.
حتی اگه اون راه، خیلی وقته گم شده باشه.
- Rin
written by @rinio
کلا زدم تو فاز غمگین و فلان و اینا
میدونم این یکی هم خوب نشده، تلاش میکنم واسه بعدیش یه چیز بهتر بنویسمم
- ۳.۳k
- ۰۷ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط