پارت نوزدهم
پارت نوزدهم
صبح زود بود. رزا توی آشپزخونه چای میریخت که تهسوک از پشت سرش اومد و دستهاش رو گذاشت دور کمرش.
— صبح بخیر.
— دستت ول کن، چای داغه.
تهسوک سرش رو گذاشت روی شونهش:
— بذار باشه. از این لحظهها کم دارم.
رزا برگشت و لیوان رو داد دستش:
— خب، اگه شبها زودتر بیای، صبحها بیشتر از اینا داری.
تهسوک جرعهای نوشید و گفت:
— دیشب بحث کجا موند؟ اون موضوع اومدنی که گفتی؟
رزا جدی شد:
— اومدنیه. پدرم پیام داده. میخواد بیاد باهام حرف بزنه.
تهسوک لیوان رو گذاشت زمین:
— بیاد اینجا؟
— گفته میخواد تو رو هم ببینه.
سکوت کوتاهی افتاد. تهسوک گفت:
— تا وقتی من هستم، کسی جرات نداره بهت زور بگه. حتی پدر خودت.
رزا لبخند تلخی زد:
— نمیترسم از اینکه بیاد. میترسم از اینکه بره و دوباره سکوت کنه.
تهسوک دستش رو گرفت و محکم فشرد:
— اون روزی که اومد، منم کنارت میشم. نگران نباش.
رزا نگاهش کرد. توی چشمهاش یه آرامشی بود که مدتها بود ندیده بود.
— میدونی؟ بعضی وقتها از دست تو حرصم میگیره، ولی همینکه میدونم کنارمی، دلم قرصه.
تهسوک لبخندی زد و لیوانش رو بالا گرفت:
— به سلامتی اون روزی که پدرت بیاد و ببینه دخترش چقدر درست انتخاب کرده.
رزا خندید:
— خوشحال نباش. هنوز تموم نشده.
صبح زود بود. رزا توی آشپزخونه چای میریخت که تهسوک از پشت سرش اومد و دستهاش رو گذاشت دور کمرش.
— صبح بخیر.
— دستت ول کن، چای داغه.
تهسوک سرش رو گذاشت روی شونهش:
— بذار باشه. از این لحظهها کم دارم.
رزا برگشت و لیوان رو داد دستش:
— خب، اگه شبها زودتر بیای، صبحها بیشتر از اینا داری.
تهسوک جرعهای نوشید و گفت:
— دیشب بحث کجا موند؟ اون موضوع اومدنی که گفتی؟
رزا جدی شد:
— اومدنیه. پدرم پیام داده. میخواد بیاد باهام حرف بزنه.
تهسوک لیوان رو گذاشت زمین:
— بیاد اینجا؟
— گفته میخواد تو رو هم ببینه.
سکوت کوتاهی افتاد. تهسوک گفت:
— تا وقتی من هستم، کسی جرات نداره بهت زور بگه. حتی پدر خودت.
رزا لبخند تلخی زد:
— نمیترسم از اینکه بیاد. میترسم از اینکه بره و دوباره سکوت کنه.
تهسوک دستش رو گرفت و محکم فشرد:
— اون روزی که اومد، منم کنارت میشم. نگران نباش.
رزا نگاهش کرد. توی چشمهاش یه آرامشی بود که مدتها بود ندیده بود.
— میدونی؟ بعضی وقتها از دست تو حرصم میگیره، ولی همینکه میدونم کنارمی، دلم قرصه.
تهسوک لبخندی زد و لیوانش رو بالا گرفت:
— به سلامتی اون روزی که پدرت بیاد و ببینه دخترش چقدر درست انتخاب کرده.
رزا خندید:
— خوشحال نباش. هنوز تموم نشده.
- ۶۹۳
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط