{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حفره‌ای بود پر از خون وسط سینه‌ ی من

حفره‌ای بود پر از خون وسط سینه‌ ی من
مهرت افتاد به قلبم ضربان شکل گرفت
| مهدی رحیمی |
دیدگاه ها (۱)

اِی مَلائِک که به سَنجیدن ما مشغول اید،بنویسید که اندوه بشر ...

گردنت کج می‌شود،یک شهر می‌ ریزد به همتا که می‌ ریزد چنین آن ...

یک نفر گفت خدا کاش که عاشق بشومشد و در پیچ و خم عشق خدا را گ...

پدر یعنی شرف یعنی عشیرهپدر یعنی برند یک قبیله| مهدی تاجیک |پ...

فقط من تو بچگی نقاشی میکشیدم بعد دورشو میبریدم و ازش به عنوا...

دیوانه ام دیوانگی قانون نمی فهمدحالی که من دارم خودِ مجنون ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط