{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نرده های عمارت سیاه بودند و ساختمان عمارت هم همینطور خیلی ترسناک به نظر ...

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁵
................................................
نرده های عمارت سیاه بودند و ساختمان عمارت هم همینطور. خیلی ترسناک به نظر میرسید اما امیلی چاره ی دیگه ای نداشت. بخاطر اندام لاغرش به هر سختی ای که بود بالاخره از لابلای نرده ها رد شد. حالا دیگر دست کسی به او نمی‌رسید. امیلی عقب عقب رفت و کمی از نرده ها فاصله گرفت. بقیه حالا به نرده ها رسیده بودند. پدر امیلی فریاد زد"امیلی همین حالا بیا بیرون! تو نمیتونی فرار کنی!" لئو با همان پوزخند چندشش گفت"بیا بیرون عزیزم... قول میدم بعد از ازدواج بهت سخت نگیرم!" اشک از چشمان امیلی می‌بارید. با گریه گفت"بسه!... من این ازدواجو نمیخوامممم!... منو تنها بزارین!" مادر لئو گفت"امیلی عزیزم بیا اینجا..." امیلی سرش را به نشانه منفی تکان داد و همینطور که اشک می‌ریخت، قدم دیگری به عقب رفت. مادرش با عصبانیت گفت"دختر احمق! بهت میگیم بیا بیرون! اگه بیشتر اونجا بمونی دیگه نیازی به ما نیست! اون میکشتت!" امیلی برای لحظه ای تعجب کرد و زمزمه کرد"دارین منو گول میزنین!... من خام نمیشم" پدر لئو گفت"کافیه تو رو ببینه! بعدش مُردی! اون هیولا حتی نمیزاره بهترین دوستاشم وارد عمارتش بشن!" امیلی فکر می‌کرد که آنها سعی در ترساندنش دارند و حتی فکر نمی‌کرد که کسی اینجا زندگی کند.....
......................................................
الان که اینو نوشتم خونمون داره از شدت ا.نفجا.ر میلرزه، اگه تا فردا زنده بودم ادامه ی رمان میزارم😅😂❤
دیدگاه ها (۵)

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁶.............................................

🥲❤

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁴.............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ³.............................................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط