قصه ایی که دیروز در عراق رخداد
قصه ایی که دیروز در عراق رخداد
ماشینی در کربلاء میرفت که در ان زن و مرد و دختری به نام لیان که پنج سال داشت و پسری به نام علی که سه سال داشت بودند.
مادر : اقا یه چنتا چیز لازم داشتیم برا افطار یه جایی پیدا کن ازش بخریم
پدر: چشم الان ماشین رو پارک میکنم پیش یه مغازه ایی به نام بهشت میوه همه چیز داره
رسیدند به مغازه بهشت میوه ها
پدر:منو تو میریم پایین زود چیزایی که لازم داریم رو میخریم بچه ها تو ماشین بمونن چون هوا گرمه.
مادر: باشه
پدر: لیان دخترم من و مامان میریم پایین یه چنتا چیز میخریم و برمیگردیم برا شما هم شکلات میگیریم. مواظب برادرت باش.
لیان : چشم بابایی
پدر و مادر پیاده شدن و وارد مغازه شدند
که یهو ماشینی مجهز به بمب میاد و کنار ماشینشون پارک میکنه ...
و قیامت بر پا میشود....
مادر و پدر شکلات بدست از مغازه یه بهشت میوه ها بیرون می ایند ولی بچه ها دیگه به پرنده های بهشت تبدیل شده بودند
الله اکبر
#خدا بهـ پدر و مادرشون صبر بده
ماشینی در کربلاء میرفت که در ان زن و مرد و دختری به نام لیان که پنج سال داشت و پسری به نام علی که سه سال داشت بودند.
مادر : اقا یه چنتا چیز لازم داشتیم برا افطار یه جایی پیدا کن ازش بخریم
پدر: چشم الان ماشین رو پارک میکنم پیش یه مغازه ایی به نام بهشت میوه همه چیز داره
رسیدند به مغازه بهشت میوه ها
پدر:منو تو میریم پایین زود چیزایی که لازم داریم رو میخریم بچه ها تو ماشین بمونن چون هوا گرمه.
مادر: باشه
پدر: لیان دخترم من و مامان میریم پایین یه چنتا چیز میخریم و برمیگردیم برا شما هم شکلات میگیریم. مواظب برادرت باش.
لیان : چشم بابایی
پدر و مادر پیاده شدن و وارد مغازه شدند
که یهو ماشینی مجهز به بمب میاد و کنار ماشینشون پارک میکنه ...
و قیامت بر پا میشود....
مادر و پدر شکلات بدست از مغازه یه بهشت میوه ها بیرون می ایند ولی بچه ها دیگه به پرنده های بهشت تبدیل شده بودند
الله اکبر
#خدا بهـ پدر و مادرشون صبر بده
- ۲.۰k
- ۱۹ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط