دختر زندانی شده
پارت ۱
«مقدمه»
میکو خیلی خوشحال بود چون برای اولین بار دوست صمیمیِ مجازی اش را میدید دوست صمیمیِ میکو هم دختر بود میکو درحال آماده شدن بود اون یک دوش گرفت و موهایش رو فر کرد بعد لباسش رو پوشید و ساعت ۴ عصر به بیرون رفت او در کافه ای منتظر موند اما دوستش نیومد ساعت ۴:۳۰ بود که دوستش به اون پیام داد کاری براش پیش اومده و کمی دیرتر میاد میکو منتظر موند اما از بس خسته بود خوابش برد و ساعت ۹ بیدار شد نگاهی به ساعتش انداخت خیلی تعجب کرد دیگه عصبانی شده بود به دوستش زنگ زد اما اون جواب نداد میکو از کافه خارج شد و با عصبانیت توی کوچه ها قدم میزد هوا تاریک شده بود و کوچه ها خلوت بودن یهو میکو احساس کرد کسی اون رو دنبال میکنه سرعتش رو زیاد کرد و کمی ترسیده بود احساس کرد فرد هم سرعتش رو زیاد کرده میکو بدون فکر شروع به دویدن کرد اما یهو میله ای محکم به سر میکو برخورد کرد و دیگه فقط سیاهی بود+
ادامه رو بزارم؟
به نظرتون اون استاکره کی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دیدگاه ها (۴)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.