{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رئیسبیمارستان

#رئیس_بیمارستان 🩺📵😱
#parT_6

غرید
+ آخ نگو‌ ، نرو رو مخ من نرو ، نرو که عصبی ام ازت ، نرو که همینجا میتونم..

استغفرللهی گفت

نگاهش رفت سمت بچه

سریع دستم و گذاشتم روش
+ بچه اس..

دندوناش شو بهم سابید و فکم و یه ضرب ول‌کرد

- مبدونم‌بچه‌اس ، بچه ی خودمه ، بچه ای که خودم کاش تمش

با حرص خندید

- بچه آیه که به خاطرش از خونت فرار کردی ها؟با کدوم بی ناموسی فرار کردی ها؟ناموس من با کدوم ح. رو...زاه ای فرار کرده؟؟؟

تنم لرزید
+ ن...ه اینطوری نیست..

چشماش و بست
بچه خفه‌میشد الان از گریه

ترسیده بودم
یهو تقه ای به در خورد

دکتری که زایمانم و انجام داده بود اومد تو
با شنیدن صدای بچه فورا گفت
+چرا گریه میکنه؟ شیرش دادی؟

سرم و به نشونه نه بالا انداختم
نای حرف زدن نداشتم

برگشت سمت شاهان
لب زد
+ دکتر لطفا بیرون باشید.

شاهان پوزخند زد
بابای بچم‌بود آخه ، بیرونش میکردن...
•┈┈┅┅┅┅┈┈•
@Reeismi 🪴✨#رئیس_بیمارستان 🩺📵😱
#parT_7

جلو تر اومد
بهم نگاه کرد و بعد به بچه ی داخل دستم

پچ زد
+ کارتون و کنید خانوم دکتر!

نگفت همسرمه
نگفت‌ بچه‌تو بغلش بچه امه..

شاید ام خجالت می‌کشید بگه زنی که جلوی بیمارستان با لباس پاره پوره پیدا کردید زنمه.

- ولی آقای دکتر لطفا بیر..

ابن بار خشن تر از قبل حرفاش و قطع کرد
+ کارتون انجام بدید خانوم.

سری تکون داد
اعتراض نکردم

میدونستم بدتر میشه ، اصلا چیو اعتراض میکردم؟

اعتراض میکردم به اینکه شوهرم میخواد رنگ پوستم و‌ ببینه و ببینه؟

خنده دار بود.

دکتر جلوی چشماش ، لباسم و بالا زد
+ خب گلم ببین منو اینطوری شیرش بده

همه حواسم و دادم به دکتر
باید یاد می‌گرفتم

س ی ..ن . م گرفت و توی دهن بچه کرد
ذوق کردم

بچه آروم شد ..

•┈┈┅┅┅┅┈┈•
@Reeismi 🪴✨#رئیس_بیمارستان 🩺📵😱
#parT_8

همین که م ک اول و زد ناخواسته جیغ کشیدم
دکتر سریع جلو تر اومد
+ خوبی دخترم؟

سرم و بالا پایین کردم
- اره..

دوباره لب زدم
- درد میگیره وقتی م ک میزنه..

دکتر لبخندی زد
+ چیزی نیست مامان کوچولو ، شما برای بار توله دارین مادر میشین برای همون

بچه بعد چند ثانیه ول کرد
سرم و بالا آوردم ببینم شاهان کجاست

با دیدنش که به دیوار تکیه داده بود و خیره نگاهم میکرد خجالت کشیدم

خواستم سریع س ینه‌ ام و بپوشونم
که پوزخند زد

+ نپوشون‌برای کی میپوشونی؟

دکتر با تعجب نگاهش و بین‌ من‌و شاهان رد و بدل کرد

بعد گفت
- اشنایین؟

شاهان با پوزخند فقط سری تکون داد

نگفت
نگفت زنشم ، نگفت‌ مادر بچه‌اشم..
حتما تو ذهنشون‌ میگن من. ه م خوابش بودم

هنوزم باورم نمیشد اینجا باشه
میدونستم آرامش قبل از طوفانه‌

میشناختم شاهانو ، میدونستم چقدر کینه‌ای و قراره چه بلاهایی سرم بیاره..

•┈┈┅┅┅┅┈┈•
@Reeismi 🪴✨
دیدگاه ها (۲)

سلام قشنگامممم❤عیدتون مبارک انشالله همیشه سلامت وشاد باشید ا...

بریممم زیباییی ببنیمممم🎀مگه میشه یه ادم انقدر زیبا باشههه✨🤭ف...

ببین باهمه فرق داری زیاد ندیدم مثل تو انقدر زیبا ❤❤❤زیبای که...

#رئیس_بیمارستان 🩺📵😱#parT_4برگشت سمتم قلبم محکم میزدنه ، فقط ...

#رئیس_بیمارستان 🩺📵😱#parT_5دندوناش و به هم سابید سمتم اومدمید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط