{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

لرزه بر جانم فتاد از چشم سحرامیز او

لرزه بر جانم فتاد از چشم سحرامیز او

وز نگاه گرم و لبخند فریب انگیز او

وادی عشق از گل شادی تهی باشد ولی

خار محنت روید از صحرای محنت خیز او

گردن افرازد حباب از خوپرستی ها ولی

از نسیمی نیست گردد مستی ناچیز او

مرغ شب با سایه مهتاب اگر سرخوش بود

من خوشم با سایه زلف خیال انگیز او

همچو مهمان عزیزی گر در آید بی خبر

گرم در دل می نشیند ناوک خونریز او

ساقیا فکر دگر کن بهر تسکین(رهی)

تا شود خالی دل از درد و غم لبریز او
دیدگاه ها (۱)

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاستمنزل آن مه عاشق کش عیار کجاستشب ...

شــب خــوش خــوبــان

شب و این خیال واهی که تو در کنار اوییعجب است اگر سپیده رخ زن...

مآ معتآد گوشی نیسْیم معتآد آدمآے توشیم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط