فقط سر تکون دادم به نشونه مثبت -دلم براش تنگ شده عطیه- خب

فقط سر تکون دادم به نشونه مثبت -دلم براش تنگ شده عطیه- خب بهش زنگ بزن …چرا کشش می دی؟ بی فکر گفتم :دیروز امیرعلی برگشت خونه آقای رحیمی وقتی من رفتم؟ براق شد-صبر کن ببینم نکنه تو به امیرعلی هم شک داری؟ نه نداشتم ولی این سوال از دیروز مغزم رو می خوردکه بعد من برگشته اونجا یا نه ؟ شاید یکی از دلایل زنگ نزدنمم همین بود که اگر بفهمم اونجاست حس حسادتم شعله بکشه حسی که هیچوقت نداشتم و فقط روی امیرعلی فعال شده بود ! -نه خب … عطیه سری از روی تاسف تکون داد-واقعا که خلی محیا…نخیرم دیروز که یکدفعه غیب شدین دیگه امیر علی نیومد حتی امروز صبحم یک راست اومدحسینیه! دلم از خوشحالی ضعف رفت و روی لبهام اثر گذاشت …آرنج عطیه رفت توی پهلوم و من باصورت جمع شده از درد تند نگاهش کردم که اخم کرد! -عقل کل حالا که خوشحال شدی یک زنگ به شوهرت بزن قهر و دعوا بسه! ! روم نمیشه – ل*ب چیدم -خدا میدونه دیروز چه حرفها که بار داداشم نکردی که روت نمیشه! اخم کردم-عطیه! -عطیه و کوفت من میشناسمت اعصاب که نداری فکر حرفهات و نمی کنی همون اول میزنی جاده خاکی! راست می گفت باید روی این رفتارم تجدید نظر می کردم! – -خب حالا تو بگو چه غلطی بکنم؟ با تخسی گفت :هیچی بدو زود برو دست بوسی داداشم بگو غلط کردم چشمهام گرد شد-بی ادب خودتی– ریز خندید صدای یاالله یا الله گفتن که بلند شد من و عطیه دست از حرف زدن کشیدیم و فهمیدیم از جلسه ختم سوم و سخنرانی هیچی نفهمیدیم ! بالشت امیرسام رو زیر سرش مرتب کردم …عجب خواب سنگینی داشت این بچه ..چون همه بعد از جلسه می رفتن سرخاک من مجبور شدم برگردم خونه به خاطر امیر سام و اون هم همینطور خواب بود


https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b9%d8%b4%d9%82-%d8%a8%d8%a7-%d8%b7%d8%b9%d9%85-%d8%b3%d8%a7%d8%af%da%af%db%8c-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
دیدگاه ها (۱)

رمان اسیر خان پارت پانزدهم ۱۵

پارت ۲ ویو ا.ت با صدای آزار دهنده ی زنگ ساعت گوشیم ، دستم رو...

╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 2«ویو ا.ت»از وقتی از اتاق بابا اومده بودم بیرون، یه...

وقتی بدترین دشمن اعصابت شوهرت میشه

Iove and the moonPart51♡ویو مهمانی● ساعت هشت شب بود و من و ک...

شاهکاری به نام دروغ

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "43""ویو پارک آنجلینا"آخیش...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_79بعد از کلاس خارج شد ..سپنت...

🎀🩷 پارت ۲۳ — ویو تهیونگ 🩷🎀از خواب که بیدار شدم، سرم به‌شدت د...

رمان آغوشی از جنس خطر پارت یازدهم ۱۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط