مرگ | میگل هرناندز
مرگ | میگل هرناندز
مرگ، پوشیده با شاخهای مرگ،
با حفرههای مرگ، رد خشمش،
بر چمنزار، رخشان از خون ورزاباز،
در پوست گاو نری، میچرد.
از عشق میسوزد، یک آتشفشان، ماق میکشد
و نفس میزند، و ضربه مرگبارش را در آتش خشم خویش
بر چوپانان خاموش فرود میآورد.
به تنی که هنوز به گور خو نکرده
به هرآنچه که میتپد و نفس میکشد
در جنون عشق حمله میبرد.
من غمگنانه علف قلبم را
به تو تقدیم میکنم
اگر که تلخیاش
اگر که شیره تلخش
در حرص و آز و عشقت
بر تو گوارا باشد.
این همان زجر، همان عشقیست که از آن رنج میبرم،
همچون تو، با همه، و قلب من به کمال است
و خود را در جامه سپید مرگ، تفویض میکند.
مرگ، پوشیده با شاخهای مرگ،
با حفرههای مرگ، رد خشمش،
بر چمنزار، رخشان از خون ورزاباز،
در پوست گاو نری، میچرد.
از عشق میسوزد، یک آتشفشان، ماق میکشد
و نفس میزند، و ضربه مرگبارش را در آتش خشم خویش
بر چوپانان خاموش فرود میآورد.
به تنی که هنوز به گور خو نکرده
به هرآنچه که میتپد و نفس میکشد
در جنون عشق حمله میبرد.
من غمگنانه علف قلبم را
به تو تقدیم میکنم
اگر که تلخیاش
اگر که شیره تلخش
در حرص و آز و عشقت
بر تو گوارا باشد.
این همان زجر، همان عشقیست که از آن رنج میبرم،
همچون تو، با همه، و قلب من به کمال است
و خود را در جامه سپید مرگ، تفویض میکند.
- ۱۰۵
- ۱۱ اسفند ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط