{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روسری اش را جلو کشید و موهای سیاه و براقش را زیر آن پنهان

روسری اش را جلو کشید و موهای سیاه و براقش را زیر آن پنهان کرد ، رو کرد به جوان و با ذوق گفت : چه حلقه ی قشنگی !!! نگاه کن ، اندازه انگشتمه ، فکر نمیکردم اینقدر خوش سلیقه باشی ؟!

یکدفعه لحن صدایش عوض شد ، انگار چیزی یادش آمده بود ؛ آرام گفت : پدرم نامه هایت را دید ، حالا دیگر همه چیز را میداند.

اما تو نگران نباش ، گفت باید با تو حرف بزند. اگر بتوانی خودت را نشان بدهی و دلش را به دست بیاوری حتما موافقت میکند. دل کوچک و مهربانی دارد.

من که رفتم ، دسته گل را بردار و به دیدنش برو ، راحت پیدایش میکنی …

چند قطعه آنطرف تر از تو ، کنار درخت نارون ، مزارش آنجاست …
دیدگاه ها (۴)

در یک شرکت بزرگ ژاپنی که تولید وسایل آرایشی را برعهده داشت ی...

امام صادق علیه السّلام فرمودند: اَلرَّضاعُ واحِدٌ وَ عِشْرون...

پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله فرمودند: مَنْ کانَ لَهُ أُن...

پسر، دختر را در یک مهمانی ملاقات کرد. آخر مهمانی، دختر را به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط