چشم‌هایش همه‌ی آن چیزی را

چشم‌هایش همه‌ی آن چیزی را
که صدایش نمی‌توانست، به من گفت.
ما هزاران کلمه با هم حرف زدیم
بی‌آنکه واژه‌ای گفته باشیم...
دیدگاه ها (۰)

زیرِ بغلش را گرفتند…اما داغِ دلش را هیچ‌کس نمی‌توانست بردارد...

*چشم هایت همان کافه‌ی دنجی است که قهوه هایش حرف ندارد☕️🦦...h...

او در ترانه ای می زیست که نمی توانست آن را به قلم آورد#کهکشا...

به نظر من واژه ی دلتنگی کوتاه ترین کلمه ایه که بیشتر از یک ک...

رها🍂 شب که می شودمی نشینم رو به روی آینه ی دلماز تو می گویما...

زن دنبال شاهزاده‌ی پولدار یا مدل روی جلد نیست...یه مرد می‌خو...

بیگانگانی که از هزاران کیلومتر دورتر، طمع‌کارانه در خلیج فار...

دهه فاطمیه

PLP-060721

راز خون پارت سوم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط