{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت چهارم: انبار رز سیاه 🥀🖤

پارت چهارم: انبار رز سیاه 🥀🖤
چند ساعت بعد، انبار قدیمی در سکوت فرو رفته بود.
ساختمان متروکه‌ای در حاشیه شهر؛ دیوارهای بلند، پنجره‌های شکسته و یک در فلزی زنگ‌زده.
جونکوک کنار خودرو ایستاده بود.
— هیچ‌کس بدون دستور من وارد نمی‌شه.
ا.ت از داخل ماشین سرش را بیرون آورد.
— پس من چی؟
جونکوک برگشت.
— تو داخل ماشین می‌مونی.
— ولی من می‌خوام بیام!
— نه.
— چرا؟
— چون اینجا خطرناکه.
ا.ت اخم کرد.
— من بچه نیستم!
جونکوک چند لحظه نگاهش کرد.
— دقیقاً برای همین می‌گم اینجا نمونه.
ا.ت خواست جواب بدهد که ناگهان صدایی از داخل انبار آمد.
تق... تق... تق...
همه ساکت شدند.
یکی از نگهبان‌ها گفت:
— کسی اونجاست؟
جونکوک دستش را بالا آورد.
همه متوقف شدند.
صدای دیگری آمد.
تق... تق...
این بار از پشت در.
جونکوک آرام جلو رفت و در را باز کرد.
داخل انبار تاریک بود.
روی دیوار، همان علامت رز سیاه دیده می‌شد.
اما زیر آن یک نوشته بزرگ‌تر وجود داشت:
«شش نفر وارد می‌شوند؛ فقط پنج نفر بیرون می‌آیند.»
ا.ت از پشت سر گفت:
— خب... این اصلاً ترسناک نیست. 😐
جونکوک برگشت.
— تو چرا اینجایی؟!
ا.ت لبخند زد.
— چون کنجکاوم. 😌
— برگرد ماشین.
— نه.
— ا.ت.
— جونکوک.
— برگرد.
— نمی‌رم.
نگهبان‌ها سعی کردند نخندند.
جونکوک با کلافگی نفسش را بیرون داد.
— باشه. ولی کنار من می‌مونی.
ا.ت با خوشحالی گفت:
— قبول!
چند قدم جلو رفتند.
ناگهان چراغ‌های انبار روشن شدند.
همه دستپاچه شدند.
و از طبقه دوم صدای دست زدن آمد.
مردی از تاریکی بیرون آمد.
کت خاکستری پوشیده بود و چهره‌اش آرام‌تر از چیزی بود که انتظار داشتند.
— خوش اومدین.
جونکوک جلو رفت.
— کایان.
کایان لبخند زد.
— بالاخره پیدام کردید.
ا.ت با تعجب گفت:
— این همه راه ما رو کشوندی اینجا فقط برای اینکه بگی خوش اومدین؟!
کایان برای لحظه‌ای ساکت ماند.
بعد خندید.
— تو دقیقاً همونی هستی که فکر می‌کردم.
جونکوک اخم کرد.
— درباره ا.ت چی می‌دونی؟
کایان از پله‌ها پایین آمد.
— بیشتر از چیزی که خانواده‌اش می‌خوان بدونه.
ا.ت جلو رفت.
— پس بگو.
کایان به او نگاه کرد.
— ده سال پیش، یک معامله بین دو خاندان انجام شد.
رئیس که همراه گروه آمده بود، ناگهان گفت:
— کایان، بس کن.
کایان لبخندش را از دست داد.
— هنوز هم می‌ترسی حقیقت فاش بشه؟
ا.ت به رئیس نگاه کرد.
— چه حقیقتی؟
رئیس چیزی نگفت.
کایان ادامه داد:
— آن شب، یک نفر خیانت کرد.
صدای قدمی از پشت سرشان آمد.
همه برگشتند.
یکی از نگهبان‌ها گفت:
— رئیس... ما تنها نیستیم.
چراغ‌ها دوباره خاموش شدند.
صدای درهای فلزی از چند طرف شنیده شد.
جونکوک فوراً کنار ا.ت ایستاد.
— پشت سر من.
ا.ت آرام گفت:
— این بار گوش می‌کنم.
چند ثانیه بعد چراغ‌ها روشن شدند.
اما کایان دیگر آنجا نبود.
روی زمین فقط یک پاکت مشکی افتاده بود.
جونکوک آن را برداشت.
روی پاکت نوشته شده بود:
«اگر می‌خواهید حقیقت را بفهمید، فردا ساعت هشت به هتل آبی بیایید.»
زیرش نام سه نفر نوشته شده بود.
اما وقتی ا.ت نام‌ها را دید، رنگش پرید.
— این امکان نداره...
جونکوک پرسید:
— چی شده؟
ا.ت به کاغذ خیره شد.
— این سه نفر...
مکث کرد.
— یکی‌شون سال‌هاست مرده.
سکوت سنگینی انبار را گرفت.
جونکوک آرام به نوشته نگاه کرد.
و برای اولین بار، خودش هم نتوانست توضیحی برای اتفاقات پیدا کند.
ماجرای رز سیاه تازه داشت شروع می‌شد.
دیدگاه ها (۰)

پارت پنجم: هتل آبی 🌧️🖤ساعت دقیقاً هفت و پنجاه‌وهشت دقیقه بود...

پارت ششم: مظنون اول 🥀مسیر برگشت به عمارت، عجیب ساکت بود.ا.ت ...

پارت سوم: مهمان ناخوانده 🖤🌧️صبح هنوز کامل نشده بود که عمارت ...

پارت دوم: اولین حمله 🌧️🖤ساعت از نیمه‌شب گذشته بود.عمارت در س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط