{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خودم را

خودم را
دمِ در گذاشتم و برگشتم
باید سبک می‌شدم
کم می‌شدم
و در چمدانِ کوچک‌تری جا می‌گرفتم
چیزی به رفتن نمانده بود
و پیریِ دست‌هایم
توانِ حمل بارِ اضافه را نداشت
دیدگاه ها (۴)

صبح یعنےعشقعشق یعنیداشتن دوستان خوبدوستان خوب یعنینعمت خداخد...

به رنگی چشمانت به هم آغوشی خیالت به برگ برگ دفتر شعرم وبه رس...

سناریو یاندره مایکی

part 21 : ویو جنا : شام و خوردیم و تموم شد با هم ضرف ها رو ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط