{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خودم را

خودم را
دمِ در گذاشتم و برگشتم
باید سبک می‌شدم
کم می‌شدم
و در چمدانِ کوچک‌تری جا می‌گرفتم
چیزی به رفتن نمانده بود
و پیریِ دست‌هایم
توانِ حمل بارِ اضافه را نداشت
دیدگاه ها (۴)

صبح یعنےعشقعشق یعنیداشتن دوستان خوبدوستان خوب یعنینعمت خداخد...

به رنگی چشمانت به هم آغوشی خیالت به برگ برگ دفتر شعرم وبه رس...

_____پارت⁷ نفرین کوچولو_____آن‌قدر در کوچه‌ها قدم زده بودم ک...

گاهی باید ایستاد و به ردّ پای سال‌هایی که گذشت خیره شد.به رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط