{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

---

---

معرفی شخصیت‌ها (قبل از پارت ۱)

دودوهی

سن: ۲۰ سال

دانشجو (تازه وارد دانشگاه شده)

دختری خجالتی، مهربون و کمی دست‌وپاچلفتی

نمی‌تونه حرف بزنه (به خاطر یک اتفاق در کودکی یا ضربه روحی)

فوبیای شدید از رعد و برق

عاشق غذا (به‌خصوص شیرینی و فست‌فود 😄)

عاشق حیوانات، مخصوصاً گربه‌ها و سگ‌ها

خیلی زود دل می‌بنده ولی سخت اعتماد می‌کنه


تهیونگ

استاد دانشگاه

خوش‌تیپ، جدی اما مهربون

گاهی عصبی میشه ولی زود آروم می‌گیره

از اون آدم‌هایی که ظاهر سرد دارن ولی درونشون خیلی مراقب و احساسیه

کم‌کم نسبت به دودوهی حس خاصی پیدا می‌کنه


هارین (دخترخاله)

هم‌سن یا کمی بزرگ‌تر از دودوهی

ظاهرش مهربونه ولی در واقع حسود و رقابتیه

از بچگی به دودوهی حسادت داشته (به خاطر زیبایی و توجهی که می‌گرفته)

سعی می‌کنه جلوی بقیه، مخصوصاً تهیونگ، دودوهی رو تحقیر کنه

یکی از موانع اصلی داستان


خاله دودوهی

ظاهراً مهربون، اما در عمل سرد و بی‌توجه

بیشتر طرفدار هارین هست تا دودوهی

نقش غیرمستقیم در سخت شدن زندگی دودوهی داره



---

پارت ۱ | شروع برخورد

باران ریز و آرامی روی شیشه‌های دانشگاه می‌کوبید.

دودوهی با یک دفتر سفید در دست، جلوی درِ کلاس ایستاده بود. انگشت‌هاش محکم به هم قفل شده بودند.

نمی‌تونست وارد بشه.

نه به خاطر کلاس…
به خاطر آدم‌ها.

صدای همهمه داخل کلاس مثل موجی سنگین روی سینه‌اش می‌نشست.

ناگهان صدای قدم‌هایی پشت سرش آمد.

«دانشجوی جدیدی؟»

برگشت.

مردی با کت مشکی، موهای مرتب و نگاه جدی جلویش ایستاده بود.

تهیونگ.

استاد جدید ادبیات.

دودوهی سریع سرش را پایین انداخت.

تهیونگ نگاه کوتاهی به دفترش انداخت و گفت: «کلاس اینجاست. چرا داخل نمیای؟»

دودوهی هیچ جوابی نداد.

فقط سرش را پایین‌تر انداخت.

تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد… بعد نگاهش دقیق‌تر شد.

«نمی‌تونی حرف بزنی؟»

دودوهی لحظه‌ای مکث کرد.

بعد خیلی آهسته سرش را تکان داد.

تایید.

چشم‌های تهیونگ برای یک لحظه نرم‌تر شد.

اما چیزی نگفت.

فقط درِ کلاس را برایش باز کرد.

«بیا داخل.»

دودوهی با تردید وارد شد…
نمی‌دانست همین لحظه ساده، شروع چیزی است که زندگی‌اش را کامل تغییر می‌دهد.

و تهیونگ هم هنوز نمی‌دانست چرا نگاهش چند ثانیه بیشتر از حد معمول روی این دختر ماند…

---

شرایط:
۵ کامنت
دیدگاه ها (۷)

---پارت ۲ | جایی که مسیر عوض می‌شودچند روز از اولین برخورد گ...

پارت ۳ | اولین شبِ هم‌خانهساختمان آپارتمان ساکت بود، اما برا...

پارت ۱۰: اخرباران آرام‌تر شده بود.نه مثل قبل که تند و خشن می...

پارت ۹: تصمیمی که برگشت نداردجنگل دیگر شبیه جنگل نبود.درخت‌ه...

پارت ۴ | کسی که نباید می‌دیدصبح با نور کم‌رنگ خورشید شروع شد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط