{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آن شعر که از قهر نگاه تو قضا شد

آن شعر که از قهر نگاه تو قضا شد
با قافیه ی چشم سیاه توادا شد

دیدم که شده وقت نماز شبم انگار
آن لحظه که گیسوی تو بر شانه رها شد

در بابِل آغوش تو آرامش ما بود
تا آتش نمرود زچشم تو به پا شد

از عشق فقط درد به جان من شیدا
دردی که ز قرص رخ ماه تو دوا شد

میعاد من و عاشقی و عشق کجا بود
آنجا که دلم در بر معشوق فنا شد

من بودم و تو بودی و یک فاصله اما
من بیت غزل ساختم و خانه ی ما شد
دیدگاه ها (۷)

عشق تا نوبت ما گشت تو استاد شدی آنکه با جان و دلش مشق الف دا...

مادر یعنی عطری از بهشت

یجوری نشه که اگه موبایلتون افتاد تو دستشویی همه دوستاتونو از...

انسان بودن عبارت قشنگیہچرا کہ فرقے بین زن و مرد نمیذارهقلب و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط