رمان شیرین ترین رویا پارت ۳
رمان شیرین ترین رویا پارت ۳
و ان دو باهم راهی سفری شدند که حتی از سختی ان هم خبری نداشتند ولی کی میدونست که سرنوشت برای انها چی رقم زده شاید این که گفته بودند عاشق هم نمیشوند دروغی بیش نبود و شاید هم حقیقت بهر حال باید با سرنوشت روبرو شد
ویو جیمین
بعد از بیست دقیقه رسیدیم به یه کوه بزرگ که خیلی زیبا بود یه جورایی شبیه قطب شمال بود شفق قطبی بالای کوه زیباترین تصویر را درست کرده بود خواستیم از کوه بالا بریم که باز سرو کله ی اون جادوگره پیدا شد
جادوگر: شما قدرت دارید و میتوانید در آسمان با جادوی خود پرواز کنید فقط کافیست یاد بگیرد
بعداز گفتن این حرف به شکل نوری طلایی در آسمان شب ناپدید شد و ان دو پسر رو با سوال های در مغزشان تنها گذاشت و حالا ان دو پسر در حال فکر کردن به این بودند که چکار باید بکنند که روباهی از پست به انها تا بهشون اسیب بزنه ولی جیمین و یونگی صدای ان را شنیدند سریع برگشتند جیمین هم که وحشت کرده بود دستش را جلو اورد و باعث شد با قدرت یخش روباه روبرو یخ بزند و خودش هم از کار خود تعجب کرده بود و بعد از چند دقیقه روباه زوزه ی بلندی کشید و گرگی به انها نزدیک شد و با دیدن خواهرش به حالت انسانی برگشت و به طرفش دوید و تلاش کرد که خواهرش را از ان تو نجات دهد ولی نمیشد پس به طرف ان دو پسر برگشت و
ادامه دارد.......
خب اول ببخشید که کم شد دوم این رمان قرار طولانی بشه سوم تو این فیک اسمات نیست و چهارم این فیک قرار نیست زیاد طولانی بشه
و ان دو باهم راهی سفری شدند که حتی از سختی ان هم خبری نداشتند ولی کی میدونست که سرنوشت برای انها چی رقم زده شاید این که گفته بودند عاشق هم نمیشوند دروغی بیش نبود و شاید هم حقیقت بهر حال باید با سرنوشت روبرو شد
ویو جیمین
بعد از بیست دقیقه رسیدیم به یه کوه بزرگ که خیلی زیبا بود یه جورایی شبیه قطب شمال بود شفق قطبی بالای کوه زیباترین تصویر را درست کرده بود خواستیم از کوه بالا بریم که باز سرو کله ی اون جادوگره پیدا شد
جادوگر: شما قدرت دارید و میتوانید در آسمان با جادوی خود پرواز کنید فقط کافیست یاد بگیرد
بعداز گفتن این حرف به شکل نوری طلایی در آسمان شب ناپدید شد و ان دو پسر رو با سوال های در مغزشان تنها گذاشت و حالا ان دو پسر در حال فکر کردن به این بودند که چکار باید بکنند که روباهی از پست به انها تا بهشون اسیب بزنه ولی جیمین و یونگی صدای ان را شنیدند سریع برگشتند جیمین هم که وحشت کرده بود دستش را جلو اورد و باعث شد با قدرت یخش روباه روبرو یخ بزند و خودش هم از کار خود تعجب کرده بود و بعد از چند دقیقه روباه زوزه ی بلندی کشید و گرگی به انها نزدیک شد و با دیدن خواهرش به حالت انسانی برگشت و به طرفش دوید و تلاش کرد که خواهرش را از ان تو نجات دهد ولی نمیشد پس به طرف ان دو پسر برگشت و
ادامه دارد.......
خب اول ببخشید که کم شد دوم این رمان قرار طولانی بشه سوم تو این فیک اسمات نیست و چهارم این فیک قرار نیست زیاد طولانی بشه
- ۱۷۱
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط