{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ی روز ی پادشاه شهر بوده ،ی نقاشی میکشه جای چشماشو خالی می

ی روز ی پادشاه شهر بوده ،ی نقاشی میکشه جای چشماشو خالی میزاره
میگه:بهترین نقاش شهرو صدا کنین
نقاش میاد،بهش میگه میخوام بهترین و مظلوم ترین چشم رو روی این نقاشی بکشی نقاش قبول میکنه.
میره آدرس ی یتیم خونه رو بهش میدن میره اونجا میبینه ی پسر نشسته گوشه دیوار ،میبینه چشمای قشنگ و مظلومی داره ازش اجازه میگیره چشماشو میکشه.
بعد از20 سال بازم پادشاه ی نقاشی میکشه میگه نقاش رو بیارید پیشم
نقاش میاد ،بهش میگه میخوام زشت ترین ،ترسناکترین چشم رو روی این نقاشی بکشی. نقاش قبول میکنه.
میره بهش آدرس ی زندان رو میدن .میره آدرس ی جوونی رو میبینه گوشه ی سلولش نشسته ازش اجازه میگیره عکس چشماشو بکشه ،جوون قبول میکنه .
همین ک نقاش داشت عکس چشماشو میکشیده میبینه جوون داره گریه میکنه
نقاش میگه چی شده:میگه یادته 20 سال پیش اومدی تو یتیم خونه چشمای منو ب عنوان بهترین و مظلوم ترین چشم کشیدی، ولی حالا اومدی چشمای منو ب عنوان بد ترین و ترسناک چشم میکشی؟
سلامتی چشمایی ک بد نبود روزگار بدشون کرد.
داستان های کوتاه📚 📚 📚
دیدگاه ها (۲)

شب عروسیه،آخرشبه،خیلی سر و صدا هست.میگن عروس رفته تو اتاق لب...

ازخداپرسیدمچرااول ادم عاشق میشهبعدتنهاگفت:منم اول عاشقشدم بع...

اینو بخونین و اگه لبخندی زدین این لبخند🙂 و به دیگرون هم هدیه...

یه داستان جالب و آموزنده:زمانی‌ در بچگی باغ انار بزرگی داشتی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط