پارت آخر
پارت آخر
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و بلاخره روز جشن رسید
همه کسایی که قرار بود داخل جشن باشن اومدن
ما هم رفتیم
بعد از رسیدن و پیدا کردن جا رفتیم پیش میدوریا و اوچاکو نشستیم
باهم حرف میزدیم تا حوصله مون سر نره یا مثلا از خوراکیای روی میز میخوردیم تا اینکه زمان رقصیدن شد و من عین چی استرس داشتم
ولی رفتیم رو استیج و رقصیدیم
بعد از رقصیدن یکم دیگه نشستیم اونجا و بعد همگی رفتیم
ولی...از اون روز به بعد یه حس عجیبی به شوتو داشتم!نمیدونم چی بود ... مثلا وقتی کنارش بودم ناخودآگاه قلبم تند تند میزد ، یعنی ...عاشق شدم؟؟
حالا هر چی
°ویو نویسنده°
بعد از چند وقت هی حس یویی به شوتو بیشتر و بیشتر میشد تا اینکه یه روز....
شوتو: سلام یویی
یویی: سلام شوتو
شوتو: میخواستم یه چیزی بهت بگم
یویی:چی ؟؟
شوتو: من.... من...
یویی:تو چی؟؟؟؟؟
شوتو :من دوست دارم(لبووو)
یویی: چیییی؟؟(بیشتر لبووو)
شوتو:واقعا میگم
یویی: خب ...باشه
شوتو : ج..جدی؟؟
یویی: آ...آر.آره
و بعدش با هم زندگی شادی رو شروع کردند
گیلیلیلی🪷🪷
خوب بود؟؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و بلاخره روز جشن رسید
همه کسایی که قرار بود داخل جشن باشن اومدن
ما هم رفتیم
بعد از رسیدن و پیدا کردن جا رفتیم پیش میدوریا و اوچاکو نشستیم
باهم حرف میزدیم تا حوصله مون سر نره یا مثلا از خوراکیای روی میز میخوردیم تا اینکه زمان رقصیدن شد و من عین چی استرس داشتم
ولی رفتیم رو استیج و رقصیدیم
بعد از رقصیدن یکم دیگه نشستیم اونجا و بعد همگی رفتیم
ولی...از اون روز به بعد یه حس عجیبی به شوتو داشتم!نمیدونم چی بود ... مثلا وقتی کنارش بودم ناخودآگاه قلبم تند تند میزد ، یعنی ...عاشق شدم؟؟
حالا هر چی
°ویو نویسنده°
بعد از چند وقت هی حس یویی به شوتو بیشتر و بیشتر میشد تا اینکه یه روز....
شوتو: سلام یویی
یویی: سلام شوتو
شوتو: میخواستم یه چیزی بهت بگم
یویی:چی ؟؟
شوتو: من.... من...
یویی:تو چی؟؟؟؟؟
شوتو :من دوست دارم(لبووو)
یویی: چیییی؟؟(بیشتر لبووو)
شوتو:واقعا میگم
یویی: خب ...باشه
شوتو : ج..جدی؟؟
یویی: آ...آر.آره
و بعدش با هم زندگی شادی رو شروع کردند
گیلیلیلی🪷🪷
خوب بود؟؟
- ۳۸
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط