{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به شرط رسید 😔🎀

به شرط رسید 😔🎀
part 5

## پارت ۵

(POV الکسی)

لعنت به این دختر . چشم‌هام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم . صدای جیغش وقتی یخ رو روی پوستش گذاشتم ، هنوز توی گوشم بود... یه لرزش خفیف توی بدنش حس کردم . چرا اینقدر بهم ریختم ؟ شاید چون خودم هم یه جورایی... تحت تأثیر قرار گرفته بودم...نه نه نه نمیشه ولی... وقتی تیشرتم رو درآوردم ، اون نگاهش . وحشت، نفرت ، اما اون جرقه کنجکاوی که داشت من رو دیوونه می‌کرد...

⊙"اولین زخمته. مال من"

این حرف رو از کجا آوردم ؟ از کجا اومد ؟ این دختر داشت تمام منطق من رو زیر سوال می‌برد..

رفتم پایین درو با لگد باز کردم ، حس کردم از جا پرید، رفتم سمتش... توی اون اتاق سرد ، حضورش مثل یه شعله‌ی کوچک بود که داشت یخ وجودم رو آب می‌کرد... خم شدم و لب‌هام رو به گردنش نزدیک کردم. پوستش مثل برف بود ، سرد و لطیف ، ولی وقتی لبم رو روش گذاشتم ، داغ شد... یه مکشِ کوتاه ، و بعد...

⊙"این فقط یه زخم نیست، *لیدا*"

این لقب رو ناخودآگاه به زبون آوردم... *لیدا*، معنی‌ش می‌شد 'شکوفه'... شکوفه‌ای که توی سرمای زمستون جوونه میزنه.. یه اسم روسی ، برای یه دختر روسی ، توی این بازی روسی بین ما...
وقتی دیدم چشماش گرد شد ، انگار تازه متوجه معنی کلمه‌ای که گفته بودم شدم...لعنت به من ، ترس توی چشماش موج زد ، ولی این بار ، مخلوط با یه حس... دیگه . شاید کنجکاوی خالص

⊙"تو دیگه مال منی‌‌، لیدا"

دست کشیدم روی خط تازه افتاده روی گردنش

⊙"این فقط شروعشه"

نفسش تند شده بود. بدنش رو چسبوندم به خودم. حس کردم لرزش خفیفی ازش گذشت. انگشت‌هام روی شکمش، روی عضلاتِ سفتی که زیر پوستش بود، حرکت می‌کرد. هر لمس، یه جرقه‌ی ناخواسته بود.

"می‌دونی، موروزووا..."

صدای خودم رو بم کردم

⊙"بعضی وقتا ، تنفر ، فقط یه راه دیگه‌ست برای اینکه کسی رو به دست بیاری"

لب‌هام رو به گوشش نزدیک کردم

⊙ "و من... خیلی دوست دارم چیزی رو میخوام رو به دست بیارم ، یعنی تو..."

ناگهان، صدای آژیرِ خفیفی از بیرون اتاق اومد... صدای بوق ماشین‌ها ، سریع برگشتم سمت در چی بود؟

⊙"لعنتی!" زیر لب غرولند کردم

یه نفر داشت سعی می‌کرد وارد بشه... با عجله برگشتم سمت الیزاوتا چشم‌هاش دیگه فقط ترس نبود... یه برق عجیب توش بود ، انگار منتظر بود

⊙"وقت بازی تموم شد...ولی خوشحال نشو چون این فقط برای فعلا عه"

قبل از اینکه بتونه حرفی بزنه ، دوباره لب‌هام رو روی گردنش گذاشتم . این بار ، یه بوسه‌ی عمیق‌تر . یه علامت دیگه. یه وعده

⊙"ولی این تازه شروع ماجراست، لیدا..."

از اتاق بیرون زدم ، صدای باز شدن در اصلی خونه از دور شنیده می‌شد.. کسی داشت می‌اومد ،داخل. پدرش؟ یا... کسی دیگه؟

نفس عمیقی کشیدم... این دختر، الیزاوتا موروزووا ، زندگی‌م رو بهم ریخته بود... و من به طرز عجیبی... داشتم از این هرج و مرج لذت می‌بردم...
___________
خیلی چرت و پرت شده شرمنده
شرط پارت بعدی : ۲۰ لایک
دیدگاه ها (۱۸)

اووو شینگیلی نانای نانایییی💃🏻💃🏻💃🏻💃🏻☆به پیج من خوش اومدی قشنگ...

خانوم گورباااااا🐈🛐🎀💅🏻☆به پیج من خوش اومدی قشنگم ، اگه دوست د...

باییییی ، فقط درم ببند پشه نیاددد💋💅🏻☆به پیج من خوش اومدی قشن...

گودی گودی گودییییی😭😭😭حققققق🥺🛐🛐🛐🛐🛐🛐☆به پیج من خوش اومدی قشنگم...

این همون پارت ۴ عهههههه ، منتها دیدگاه پسرم الکسیییی (POV ال...

پلیس در آستانه مافیا پارت 17 ویو جونکوک سنا که رفت دستشویی خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط