پارت
پارت ۲ =
✨سکانس چهارم/در پس زمینه،صدای آواز گنجشکان شنیده میشود/صبح/صحنه گنجشکی را نشان میدهد که در حال آواز خواندن در نزدیکی دوربین روی یک شاخه درختی است.بعد از چند ثانیه پر میزند و از آنجا میرود. بعد از رفتن آن گنجشک حیاط پشتی دیده میشود.حیاط خانه سامان.سامان را نشان میدهد که دستش را بر لبه دیوارِ حیاط گذاشته و در حالی که دستش روی لبه است در حال راه رفتن با عینک دودی اش است.(دستش را در حالی که راه میرود روی لبه میکشد)سپس دوربین چهره اش را نشان میدهد.سرش کمی بالا است و لبخند نرمی روی لب هایش دیده میشود.بعد پاهاش را نشان میدهد(دمپایی آبی و جوراب سفید پوشیده)در حال برداشتن قدم های آهسته و است.طلا را نشان میدهد که در حال شستن لباسی در داخل یک تشت پر از آب است.صحنه اول تشت را نشان میدهد.بعد چهره طلا را که در حال ریختن عرق است و نفس نفس میزند و چهره اش خسته به نظر میرسد را.با آرنج عرقش را پاک میکند.بعد نگاهی به سامان می اندازد.سامان همچنان در حال راه رفتن است و دستش روی لبه دیوار حیاط است و لبخندش پابرجاست.طلا دوباره سرش را پایین می اندازد بعد کمی مکث میکند و دست از شستن بر میدارد و به تشت خیره میشود.نفس عمیقی میکشد.چهره اش از غم در هم میرود،بغضش میگیرد.ولی زود خود را جمع و جور میکند.بعد سکوت را میشکند و داد میزند:«آقا سهراب؟!»سهراب از دور:«بله؟!»-میشه یه لحظه بیاین اینجا؟/-الان میام/بعد طلا سرش را پایین می اندازد و دوباره میشوید.بعد نگاهش به سمت چپ به پویا می افتد که در کنار درِ حیاط ایستاده و هدفونی خاکستری را در گوش هایش گذاشته و به گوشی اش نگاه میکند.طلا داد میزند:«پویا مامان؟!»پویا نگاهش به طلا می افتد:«بله؟!»-حواست به بابا باشه ها،میفته زمین چیزیش میشه،قربونت برم،برو پیشش وایسا کمکش کن راه بره/-چشم/بعد از برنامه گوشی اش بیرون می آید و صفحه های گوشی اش را پاک میکند و آن را در جیبش میگذارد و به سمت سامان میدود.طلا دوباره مشغول شستن لباس میشود.سهراب که دوان دوان آمده و نفس نفس میزند،آمد و رو به روی طلا ایستاد:«بله طلا خانوم؟،کاری داشتین؟»طلا:«.میشه یه دقیقه بشینین؟»-چرا؟مهمه؟کسی نباید بشنوه؟😐/-راستش آره...میخوام سامان نشنوه،یه لحظه بشینین.../سهراب با قیافه جدی و متعجب روی پاهایش نشست.طلا کمی مکث کرد و دست از شستن لباس برداشت.سپس زمین را نگاه کرد.بعد به سامان نگاه کرد.بعد رو کرد به سهراب:«سامان تا کِی باید زجر بکشه؟نباید فکر عمل چشمش باشیم؟»سهراب سرش را پایین انداخت و با صدایی خسته و نا امید:«میفهمم چی میگین،ولی خودتون که میدونین.نابیناییِ سامان مادر زادیه.حتی اگه عمل جراحی هم بشه،احتمالش بینا شدنش ۰ درصده.این فکرو از ذهنتون بندازین بیرون.»-مگه تا حالا عملش کردیم و نتیجه نداده؟😐امتحانش که ضرر نداره.بلکه انشالله نتیجه داد.../مکث.سهراب سرش پایین است و به فکر فرو رفته:«نمیدونم والا...،من راضیم ولی شاید خودش راضی نباشه...»-خب ازش میپرسیم.اگه گفت آره،امتحان میکنیم.ولی اگه قبول نکرد بیخیالش میشیم دیگه...(مکث)هان؟🙂/مکث.سهراب لبانش را بر هم فشرد و باز فکر کرد.بعد رو کرد به سامان،بعد رویش را برگرداند سمت طلا:«باشه.ولی بازم گفتم،اگه نشد،نباید ناراحت بشین»-(لبخند زد)میشه🙂،قول میدم./مکث.طلا دوباره مشغول شستن لباس شد.سهراب:«کمکتون کنم؟»-نیازی نیست.برو به کارات برس،و اینکه یادت نره ازش بپرسی.چون تو برادرشی شاید با تو راحت تر باشه./-باشه.حله./سهراب پا شد و رفت.نشان داد پویا یک خروس بزرگ را در بغلش اورد رو به روی سامان و با لیخند و خوشحالی گفت:«بابا؟😃»سامان ایستاد و در حالی که یک لبخند روی صورتش داشت سرش را تقریبا به سمت پویا چرخاند.پویا جلو رفت و خروس را نزدیکی سامان برد:«دست بزن به این😄»بعد مچ دست سامان را گرفت و دستش را هدایت کرد روی خروس.خروس صدا داد و سامان تقریبا خروس را نگاه کرد و کمی ترسید و مچش را عقب کشید و از دست پویا رها کرد.سپس با ترس و لرز تقریبا رو کرد به پویا گفت:«این دیگه چیه؟😟»-نترس،خروسه،یادته گفتم چه شکلی بود؟😃بدن نرمی داشت...،یه دهن تیز داشت اینجوری اینجوری(دندان هایش را به هم زد)گاز میگرفت😄...،رو سرشم یه چیز نرم داشت...،پاهاش نازک و بلند بودن...،دست بزن بهش😃!/دوباره مچشو گرفت و هدایتش کرد رویِ گردن خروس.سامان با کمک پویا گردن او را نوازش کرد.پویا با لبخند:«دیدی؟😄»سامان لبخندی زد و گفت./پویا:«نبین اینطوری آرومه ها،منو بدجوری گاز میگیره،حالا از تو خوشش اومده باهات کاری نداره،ولی منو گاز میگیره😄»سامان همچنان لبخندش پا برجاست./پویا ادامه داد:«اگه گفتی کجا زندگی میکنه؟😄»-حیاط؟/
✨سکانس چهارم/در پس زمینه،صدای آواز گنجشکان شنیده میشود/صبح/صحنه گنجشکی را نشان میدهد که در حال آواز خواندن در نزدیکی دوربین روی یک شاخه درختی است.بعد از چند ثانیه پر میزند و از آنجا میرود. بعد از رفتن آن گنجشک حیاط پشتی دیده میشود.حیاط خانه سامان.سامان را نشان میدهد که دستش را بر لبه دیوارِ حیاط گذاشته و در حالی که دستش روی لبه است در حال راه رفتن با عینک دودی اش است.(دستش را در حالی که راه میرود روی لبه میکشد)سپس دوربین چهره اش را نشان میدهد.سرش کمی بالا است و لبخند نرمی روی لب هایش دیده میشود.بعد پاهاش را نشان میدهد(دمپایی آبی و جوراب سفید پوشیده)در حال برداشتن قدم های آهسته و است.طلا را نشان میدهد که در حال شستن لباسی در داخل یک تشت پر از آب است.صحنه اول تشت را نشان میدهد.بعد چهره طلا را که در حال ریختن عرق است و نفس نفس میزند و چهره اش خسته به نظر میرسد را.با آرنج عرقش را پاک میکند.بعد نگاهی به سامان می اندازد.سامان همچنان در حال راه رفتن است و دستش روی لبه دیوار حیاط است و لبخندش پابرجاست.طلا دوباره سرش را پایین می اندازد بعد کمی مکث میکند و دست از شستن بر میدارد و به تشت خیره میشود.نفس عمیقی میکشد.چهره اش از غم در هم میرود،بغضش میگیرد.ولی زود خود را جمع و جور میکند.بعد سکوت را میشکند و داد میزند:«آقا سهراب؟!»سهراب از دور:«بله؟!»-میشه یه لحظه بیاین اینجا؟/-الان میام/بعد طلا سرش را پایین می اندازد و دوباره میشوید.بعد نگاهش به سمت چپ به پویا می افتد که در کنار درِ حیاط ایستاده و هدفونی خاکستری را در گوش هایش گذاشته و به گوشی اش نگاه میکند.طلا داد میزند:«پویا مامان؟!»پویا نگاهش به طلا می افتد:«بله؟!»-حواست به بابا باشه ها،میفته زمین چیزیش میشه،قربونت برم،برو پیشش وایسا کمکش کن راه بره/-چشم/بعد از برنامه گوشی اش بیرون می آید و صفحه های گوشی اش را پاک میکند و آن را در جیبش میگذارد و به سمت سامان میدود.طلا دوباره مشغول شستن لباس میشود.سهراب که دوان دوان آمده و نفس نفس میزند،آمد و رو به روی طلا ایستاد:«بله طلا خانوم؟،کاری داشتین؟»طلا:«.میشه یه دقیقه بشینین؟»-چرا؟مهمه؟کسی نباید بشنوه؟😐/-راستش آره...میخوام سامان نشنوه،یه لحظه بشینین.../سهراب با قیافه جدی و متعجب روی پاهایش نشست.طلا کمی مکث کرد و دست از شستن لباس برداشت.سپس زمین را نگاه کرد.بعد به سامان نگاه کرد.بعد رو کرد به سهراب:«سامان تا کِی باید زجر بکشه؟نباید فکر عمل چشمش باشیم؟»سهراب سرش را پایین انداخت و با صدایی خسته و نا امید:«میفهمم چی میگین،ولی خودتون که میدونین.نابیناییِ سامان مادر زادیه.حتی اگه عمل جراحی هم بشه،احتمالش بینا شدنش ۰ درصده.این فکرو از ذهنتون بندازین بیرون.»-مگه تا حالا عملش کردیم و نتیجه نداده؟😐امتحانش که ضرر نداره.بلکه انشالله نتیجه داد.../مکث.سهراب سرش پایین است و به فکر فرو رفته:«نمیدونم والا...،من راضیم ولی شاید خودش راضی نباشه...»-خب ازش میپرسیم.اگه گفت آره،امتحان میکنیم.ولی اگه قبول نکرد بیخیالش میشیم دیگه...(مکث)هان؟🙂/مکث.سهراب لبانش را بر هم فشرد و باز فکر کرد.بعد رو کرد به سامان،بعد رویش را برگرداند سمت طلا:«باشه.ولی بازم گفتم،اگه نشد،نباید ناراحت بشین»-(لبخند زد)میشه🙂،قول میدم./مکث.طلا دوباره مشغول شستن لباس شد.سهراب:«کمکتون کنم؟»-نیازی نیست.برو به کارات برس،و اینکه یادت نره ازش بپرسی.چون تو برادرشی شاید با تو راحت تر باشه./-باشه.حله./سهراب پا شد و رفت.نشان داد پویا یک خروس بزرگ را در بغلش اورد رو به روی سامان و با لیخند و خوشحالی گفت:«بابا؟😃»سامان ایستاد و در حالی که یک لبخند روی صورتش داشت سرش را تقریبا به سمت پویا چرخاند.پویا جلو رفت و خروس را نزدیکی سامان برد:«دست بزن به این😄»بعد مچ دست سامان را گرفت و دستش را هدایت کرد روی خروس.خروس صدا داد و سامان تقریبا خروس را نگاه کرد و کمی ترسید و مچش را عقب کشید و از دست پویا رها کرد.سپس با ترس و لرز تقریبا رو کرد به پویا گفت:«این دیگه چیه؟😟»-نترس،خروسه،یادته گفتم چه شکلی بود؟😃بدن نرمی داشت...،یه دهن تیز داشت اینجوری اینجوری(دندان هایش را به هم زد)گاز میگرفت😄...،رو سرشم یه چیز نرم داشت...،پاهاش نازک و بلند بودن...،دست بزن بهش😃!/دوباره مچشو گرفت و هدایتش کرد رویِ گردن خروس.سامان با کمک پویا گردن او را نوازش کرد.پویا با لبخند:«دیدی؟😄»سامان لبخندی زد و گفت./پویا:«نبین اینطوری آرومه ها،منو بدجوری گاز میگیره،حالا از تو خوشش اومده باهات کاری نداره،ولی منو گاز میگیره😄»سامان همچنان لبخندش پا برجاست./پویا ادامه داد:«اگه گفتی کجا زندگی میکنه؟😄»-حیاط؟/
- ۶۱۵
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط