«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»
«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»
پارت : ۵۳ | پایان
صبح روز مراسم، خانه پر از رفتوآمد بود.
هایون جلوی آینه ایستاده بود و آخرین جزئیات آماده شدنش را بررسی میکرد.
برای چند ثانیه به انعکاس خودش نگاه کرد.
تمام اتفاقهایی که از روز اول تا امروز افتاده بود، مثل یک فیلم از ذهنش گذشت.
قرارداد.
ازدواج صوری.
شایعهها.
فشار کمپانی.
روزهای دوری.
پاریس.
بازگشت جونگکوک.
موسیقی.
موزیکویدئو.
و تمام لحظههایی که آرامآرام باعث شده بودند احساس واقعیشان را بفهمند.
در طرف دیگر خانه، جونگکوک آماده شده بود.
وقتی برای اولین بار هایون را دید، چند ثانیه چیزی نگفت.
فقط لبخند زد.
هایون آرام پرسید:
«چیه؟»
جونگکوک گفت:
«فقط دارم فکر میکنم چقدر خوششانسم.»
هایون خندید.
«بالاخره یه حرف درست زدی.»
جونگکوک هم خندید.
مراسم ساده اما زیبا برگزار شد.
خانوادهها، دوستان نزدیک و اعضای BTS حضور داشتند.
همه میدانستند این بار داستان فرق دارد.
وقتی نوبت به عهدهایشان رسید، جونگکوک چند لحظه به هایون نگاه کرد.
«روزی که این رابطه شروع شد، فکر نمیکردم چیزی بیشتر از یک قرارداد باشه.»
هایون لبخند زد.
جونگکوک ادامه داد:
«اما تو کمکم تبدیل شدی به کسی که نمیخواستم هیچوقت از دستش بدم.»
هایون نفس عمیقی کشید.
«و من فکر میکردم دارم وارد یک زندگی موقت میشم.»
لبخندش عمیقتر شد.
«اما تو باعث شدی بفهمم بعضی اتفاقها، حتی وقتی اشتباهی شروع میشن، میتونن به قشنگترین انتخاب زندگی تبدیل بشن.»
چند لحظه سکوت برقرار شد.
بعد هر دو عهدشان را پذیرفتند.
صدای تشویق مهمانها بلند شد.
جونگکوک و هایون به هم نگاه کردند.
این بار دیگر هیچ دوربینی نبود که مجبور باشند جلویش نقش بازی کنند.
هیچ قراردادی نبود که آنها را کنار هم نگه دارد.
هیچ فشاری نبود.
فقط انتخاب خودشان بود.
بعد از مراسم، وقتی به خانه برگشتند، هایون کفشهایش را کنار در گذاشت و خسته روی مبل نشست.
جونگکوک کنارش نشست.
چند ثانیه سکوت کردند.
بعد هایون گفت:
«بالاخره تموم شد.»
جونگکوک لبخند زد.
«نه...»
هایون نگاهش کرد.
جونگکوک آرام گفت:
«بالاخره شروع شد.»
هایون لبخند زد.
و سرش را به پشتی مبل تکیه داد.
خانه همان خانه قدیمی بود.
همان اتاقها.
همان آشپزخانه.
همان تلویزیون.
همان مبل.
اما دیگر هیچچیز مثل قبل نبود.
چون روزی، دو نفر با یک قرارداد وارد این خانه شده بودند...
و حالا دو نفر که واقعاً همدیگر را انتخاب کرده بودند، از آن بیرون میآمدند.
پایان. 🤍
━━━━━━━━━━━━━━━━━━━
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارند.
من مردممممممم
خسته اممممم
دیگه واقعا.. مخم رد داده
نمی دونم چمه گیلی گیلی😁
خب امیدوارم خوشتون اومده باشه
همونطور که میدونید این اولین سناریویی بود که به ذهن نداشتم زد.
و خب... خیلی دوستون دارم ممنونم بابت حمایت هاااا.
قرار بود رقص 3Dرو براتون بزارم ببخشید ولی... خیلی شل رقصیدم و خوشم نیومد و.. دیگه به بزرگی خودتون ببخشید
دوستون دارم لالا
پارت : ۵۳ | پایان
صبح روز مراسم، خانه پر از رفتوآمد بود.
هایون جلوی آینه ایستاده بود و آخرین جزئیات آماده شدنش را بررسی میکرد.
برای چند ثانیه به انعکاس خودش نگاه کرد.
تمام اتفاقهایی که از روز اول تا امروز افتاده بود، مثل یک فیلم از ذهنش گذشت.
قرارداد.
ازدواج صوری.
شایعهها.
فشار کمپانی.
روزهای دوری.
پاریس.
بازگشت جونگکوک.
موسیقی.
موزیکویدئو.
و تمام لحظههایی که آرامآرام باعث شده بودند احساس واقعیشان را بفهمند.
در طرف دیگر خانه، جونگکوک آماده شده بود.
وقتی برای اولین بار هایون را دید، چند ثانیه چیزی نگفت.
فقط لبخند زد.
هایون آرام پرسید:
«چیه؟»
جونگکوک گفت:
«فقط دارم فکر میکنم چقدر خوششانسم.»
هایون خندید.
«بالاخره یه حرف درست زدی.»
جونگکوک هم خندید.
مراسم ساده اما زیبا برگزار شد.
خانوادهها، دوستان نزدیک و اعضای BTS حضور داشتند.
همه میدانستند این بار داستان فرق دارد.
وقتی نوبت به عهدهایشان رسید، جونگکوک چند لحظه به هایون نگاه کرد.
«روزی که این رابطه شروع شد، فکر نمیکردم چیزی بیشتر از یک قرارداد باشه.»
هایون لبخند زد.
جونگکوک ادامه داد:
«اما تو کمکم تبدیل شدی به کسی که نمیخواستم هیچوقت از دستش بدم.»
هایون نفس عمیقی کشید.
«و من فکر میکردم دارم وارد یک زندگی موقت میشم.»
لبخندش عمیقتر شد.
«اما تو باعث شدی بفهمم بعضی اتفاقها، حتی وقتی اشتباهی شروع میشن، میتونن به قشنگترین انتخاب زندگی تبدیل بشن.»
چند لحظه سکوت برقرار شد.
بعد هر دو عهدشان را پذیرفتند.
صدای تشویق مهمانها بلند شد.
جونگکوک و هایون به هم نگاه کردند.
این بار دیگر هیچ دوربینی نبود که مجبور باشند جلویش نقش بازی کنند.
هیچ قراردادی نبود که آنها را کنار هم نگه دارد.
هیچ فشاری نبود.
فقط انتخاب خودشان بود.
بعد از مراسم، وقتی به خانه برگشتند، هایون کفشهایش را کنار در گذاشت و خسته روی مبل نشست.
جونگکوک کنارش نشست.
چند ثانیه سکوت کردند.
بعد هایون گفت:
«بالاخره تموم شد.»
جونگکوک لبخند زد.
«نه...»
هایون نگاهش کرد.
جونگکوک آرام گفت:
«بالاخره شروع شد.»
هایون لبخند زد.
و سرش را به پشتی مبل تکیه داد.
خانه همان خانه قدیمی بود.
همان اتاقها.
همان آشپزخانه.
همان تلویزیون.
همان مبل.
اما دیگر هیچچیز مثل قبل نبود.
چون روزی، دو نفر با یک قرارداد وارد این خانه شده بودند...
و حالا دو نفر که واقعاً همدیگر را انتخاب کرده بودند، از آن بیرون میآمدند.
پایان. 🤍
━━━━━━━━━━━━━━━━━━━
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارند.
من مردممممممم
خسته اممممم
دیگه واقعا.. مخم رد داده
نمی دونم چمه گیلی گیلی😁
خب امیدوارم خوشتون اومده باشه
همونطور که میدونید این اولین سناریویی بود که به ذهن نداشتم زد.
و خب... خیلی دوستون دارم ممنونم بابت حمایت هاااا.
قرار بود رقص 3Dرو براتون بزارم ببخشید ولی... خیلی شل رقصیدم و خوشم نیومد و.. دیگه به بزرگی خودتون ببخشید
دوستون دارم لالا
- ۵۷۸
- ۲۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط