{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سکوتت را ندانستم نگاهم را نفهمیدی

سکوتت را ندانستم، نگاهم را نفهمیدی
نگفتم گفتنی‌ها را، تو هم هرگز نپرسیدی
شبی که شام آخر بود، به دست دوست خنجر بود
میان عشق و آینه یه جنگ نابرابر بود
در آن هنگامه‌ی تردید، در آن بن‌بست بی‌امید
در آن ساعت که باغ عشق به دست باد پرپر بود
در آن ساعت هزاران سال به یک لحظه برابر بود
شب آغاز تنهایی، شب غمگین باور بود
دیدگاه ها (۶)

تو بانویی هستی که رویاهای زیبایم را به واقعیت بدل کردیکسی که...

انتظارزیباترین نقاشی دنیاستوقتی حاصل تصویرشتو باشی

می خواهم دوستت نداشته باشماما نمیتوانم . . . !و این تنها جای...

تمام درد من این است که . . .تو هرکاری هم که انجام دهی،بازهم ...

سکوتت را ندانستم ، نگاهم را نفهمیدی نگفتم گفتنی هارا‌ ، تو ه...

رز سرخ

عشق ممنوعpart=۲۰(سه روز بعد – بیرون عمارت شمالی، نیمه شب)عما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط