{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

‍ شهیدی که خواست گمنام بماند

‍ شهیدی که خواست گمنام بماند


در فکه دنبال پیکر شهدا بودیم. نزدیک غروب، مرتضی در داخل یک گودال پیکر شهیدی را پیدا کرد.
با بیل خاک ها را بیرون می ریخت. هر بیل خاک را که بیرون می ریخت، مقدار بیشتری خاک به داخل گودال بر می گشت!
نزدیک اذان مغرب بود. مرتضی بیل را داخل خاک فرو کرد و گفت: فردا بر می گردیم. صبح همراه مرتضی به فکه برگشتیم. به محض رسیدن، سراغ بیل رفت.
بعد آن را از داخل خاک بیرون کشید و حرکت کرد!
با تعجب گفتم: آقا مرتضی کجا میری!؟
نگاهی به من کرد و گفت: دیشب جوانی به خواب من آمد و گفت: من دوست دارم در فکه بمانم! بیل را بردار و برو!


کتاب شهید گمنام، صفحه ۱۷۷
#خاکیان_خدایی #بخون
دیدگاه ها (۱)

شهادت مقصد نیستراه است.مقصد حسین(ع) استو شهادت نزدیک ترین را...

🌹 تصویری قدیمی ازحرم مطهر امامین کاظمین (ع)‍ 🌹 نامه ای به ام...

💚 یا «علی» نام تو بردم نه غمی ماند و نه همّیگوییا هیچ نه همّ...

حق پدری به گردن من دارد...🌸 🍃 ❤ ️روزت مبارک 😘 🌸 #حدیث_دلداد...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁷.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2کلابی بزرگ درست وسط خیابان اصلی ...

زوزه ی گرگ"14سانی با ذوق و شوق در انتهای فرش قرمز که از داخل...

این بدن فقط میتونه روی تخت به نمایش گذاشته بشه...موضوع:باهاش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط