{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داشت در یک عصر پاییزی زمان می ایستاد

داشت در یک عصر پاییزی زمان می ایستاد
داشت باران در مسیر ِناودان می ایستاد

با لبی که کاربرد اصلی اش بوسیدن است؛
چای می نوشید و قلب استکان می ایستاد !

در وفاداری اگر با خلق می سنجیدمش
روی سکوی نخست این جهان می ایستاد …

یک شقایق بود بین خارها و سبزه ها
گاه اگر یک لحظه پیش دوستان می ایستاد

در حیاط خانه گلها محو عطرش می شدند
ابر، بالای سرش در آسمان می ایستاد!

موقع رفتن که می شد، من سلاحم گریه بود
هر زمان که دست می بردم بر آن، می ایستاد

موقع رفتن که می شد طاقت دوری نبود
جسممان می رفت اما روحمان می ایستاد

•••
از حساب ِعمر کم کردیم خود را، بعدِ ما
ساعت آن کافه، یک شب در میان می ایستاد

قانعش کردند باید رفت؛ با صدها دلیل
باز با این حال می گفتم بمان، می ایستاد …

»ساربان آهسته ران کارام جانم می رود»
نه چرا آهسته؟ باید ساربان می ایستاد!

باید از ما باز خوشبختی سفارش می گرفت
باید اصلا در همان کافه زمان می ایستاد …

‏کاظم_بهمنی


🌺 🍀 🌺 🍂 💕
🆔 @musicbahari
دیدگاه ها (۷)

بیایید امشببرای هم دعای کنیمشما برای منو من برای شماتقدیری ز...

ســــــ🌸 ــــــلامصبح زیباتون بخیر روزتون ختم به زیباترین خی...

دعا میکنمدر این عصر زیباهمه غرق درباران اجابت شویمآن گونه که...

سلام💫 صبحتان به زیبایی گل💫 وتنوردلتون گرم💫 امروزلبخند یادتون...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۶۸: ملاقات نصفه‌شبقصر شب‌ها عجیب ساکت می‌ش...

پارت اول: باران بعد از نیمه‌شبباران از عصر شروع شده بود و حا...

𝗨𝗻𝗱𝗲𝗿 𝘁𝗵𝗲 𝗿𝗶𝗴𝗵𝘁 𝗵𝗼𝗼𝗽p6حدودا دو هفته گذشته بود. سوک‌هیون که...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط