{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فصل ششم

فصل ششم
مشغول درس خوندن بودم که مامان در اتاقم و باز کرد...نگرانی توصورتش موج میزد...دلواپس گفت:- رها!!! اشکان به تو درباره اینکه بعد کارش جایی میره چیزی نگفت؟!نگاهم واز روی کتاب برداشتم و به چشمای نگرانش دوختم.- نه. نگفت.- ای وای!!!پس یعنی چی شده بچم؟!کجاست؟نکنه اتفاقی براش افتاده باشه؟!!لبخندی زدم وگفتم:مامان من مگه بچه اس که انقدر نگرانشی؟!هرجا باشه بالاخره برمی گرده دیگه.- آخه گوشیشم جواب نمیده.ساراهم گوشیش خاموشه.- خب لابد شارژشون تموم شده!کلافه نگاهی به من انداخت وگفت:شارژ هردوشون باهم تموم شده؟!دلم خیلی شور میزنه.نکنه...وبدون اینکه حرفش و ادامه بده، درو بست ورفت.به ساعت نگاه کردم. ساعت 9 ونیمه!!!خب دیرم کرده ولی جای نگرانی نیست!!(چقدر ریلکسم من!!!)احتمالا باسارا رفتن عشق وحال دوران نامزدی.لابد خواسته واسه دعوایی که یه هفته پیش داشتن از دلش در بیاره وبرش داشته بُردَتِش یه جای خوب!!آره بابا. حتما باهمن وحالشون خوبه....مامان بی خودی نگرانه.سعی کردم دیگه به اشکان ونگرانیای بی جهت مامان فکر نکنم ودرسم و بخونم ولی انگار دیگه حوصله نداشتم.کار دیگه ای هم نداشتم که بکنم واسه همین گوشیم و برداشتم و به اری زنگ زدم.یه ذره چرت پرت گفیتم وخندیدیم.ارغوان از رابطه اش با امیر گفت.از حرفاشون،از قراراشون،از همه چی.خیلی خوشحال بودم.از اینکه می دیدم بهترین دوستم خوشحاله وبه عشقش رسیده.اغراق نمی کنم.واقعا خوشحال بودم.شاید حرفم کلیشه ای باشه ولی واقیعه.بعدازاینکه با اری حرفیدم و گوشی و قطع کردم.بی حوصله روی تختم دراز کشیدم.به سقف زل زدم ورفتم توفکر.امیروارغوان...آرش ومهسا...اشکان وسارا.الکی الکی یه عالمه عروسی افتادیم!!!باخوشحالی لبخندی زدم وبه این فکر کردم که بعداز مدت ها می تونم تخلیه ی انرژی کنم و برقصم.عروسیای معرکه ای می شدن.عروسی بهترین دوستم،پسرخالم وداداش گلم!!!ذوق زده واسه خودم داشتم حال می کردم که صدای باز شدن در ورودی خونه اومد.بعداز اونم صدای مامان:- کجابودی اشکان؟!می دونی چقدر دلواپست شدیم؟!!عزیز دلم... پسرگلم می خوای بری بیرون...اشکان باصدای کلافه وخسته اش حرف مامان و قطع کرد:- تورو خدا هیچی نگو مامان.هیچی.بااین حرف اشکان نگران شدم.یعنی چی هیچی نگو؟یعنی چی شده!؟باعجله از اتاق خارج شدم.همین که اومدم بیرون با اشکان چشم توچشم شدم.نگاهی گذرا بهم انداخت وبه سمت اتاقش رفت.قیافه اش خیلی پکر بود.نگاهش خسته بود.حالش بد بود.بد که نه داغون بود!!!مامان همون طورکه به سمتش می رفت،گفت:تو که من و نصف جون کردی بچه!!! چی شده؟!تو شرکتتون اتفاقی افتاده؟!باسارا دعوات شده؟اشکان...حرف مامان بابسته شدن در اتاق اشکان ناتموم موند.صدای چرخش کلید توی قفل در، هممون و مبهوت کرد.بابابه سمت در رفت وآروم گفت:اشکان!!!چرا دروقفل کردی؟بعدم مامان به سمت دررفت و حرفای قبلیش و تکرار کرد.ولی اشکان درجواب همه حرفاشون فقط گفت:- برید.تورو خدا برید.برید...بذارید تنها باشم...بذارید به درد خودم بمیرم...برید.مامان نگران تراز قبل،درحالیکه اشک توچشماش حلقه زده بود گفت:الهی مامانت برات بمیره.چی شده اشکانم؟!اشکان بایه صدای خسته گفت:هیچی مامان!هیچی قربونت برم.هیچی عزیزم.فقط برو...فقط برید..فقط بذارید تنها باشم...نپرسید چرا...هیچی نگید...برید.مامان دیگه چیزی نگفت وباچشمای اشکیش به سمت هال رفت وروی یکی از مبلا نشست.بابا هم رفت پیشش و سعی کرد دل داریش بده.من اما انگار لال شده بودم.شوکه بودم!!!بی حرکت روبروی دربسته اتاق اشکان وایساده بودم وحتی پلک هم نمی زدم!!اشکان هیچ وقت انقدر ناراحت نبود...هیچ وقت انقدر گرفته نبود...چرا می خواست تنها باشه؟!مگه چی شده؟چرا به هیشکی هیچی نمی گه؟!!چرا صداش انقدرناراحته؟!چرا؟!این سوالا مدام توی ذهنم می چرخید وغذابم می داد.اشکان من...داداشی من...چرا ناراحته؟!چرا!؟حاضربودم تمام غمای عالم و یه تنه به دوش بکشم فقط اشکان بخنده.داداشم پکر نباشه.جونم واسه اشکان در می رفت.چشمام پراز اشک شد.احساساتی نبودم ولی اشکان فرق داشت.اشکان باتمام دنیا فرق داشت.اشکان باهر کسی فرق داشت.اشکان...سیل اشکام راه افتادو صورتم و خیس کرد.کنارشون زدم وبه اتاقم رفتم.کلافه به سمت گوشیم رفتم و به سارا زنگ زدم تا شاید جواب سوالام و بده.اما گوشیش خاموش بود.حتی به خونشونم زنگ زدم اما کسی جواب نداد.بی حوصله تراز قبل روی تخت داراز کشیدم و رفتم توفکر.تاموقع شام هم بیرون نرفتم.وقتی مامان برای شام صدام زد،نمی خواستم برم اما دیدم اگه نرم حال مامان وبابا از اینی که هست بدتر میشه.بی حوصله به سمت آشپزخونه رفتم و روی صندلی نشستم.شام و توی سکوت خوردیم.یعنی در اصلا هیچ کدوممون چیزی نخوردیم...فقط باغذامون بازی کردیم.مامان برای اشکان شام برد اما دوباره با حرفای قبلیش روبرو شدو گرفته تر از قبل به آشپزخ
دیدگاه ها (۱)

فصل هفتمدستم ودراز کردم واشکاش وپاک کردم...لبخندتلخی بهم زدو...

فصل هشتمتاحالاتستش نکردم...آخه می دونین دلم نمیومدبخورمش!!قو...

فصل پنجمرادوین همه آب پرتقالم و خورده بود وحالام داشت آیس پک...

فصل چهارمارغوان لبش و به دندون گرفت وباچشم وابرو بهم فهموندک...

آیا هر عشقی از نفرت شروع می شود?

in your eyes

ارباب منپارت ۴چاعان:خانم بزرگ میشه بریم توی اقاق کارتون دارم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط