*#داستانک📚*

*#داستانک📚*

*روی طنابم ارزن پهن کرده ام!

یک روز گرم و تابستانی ملانصر الدین در حال استراحت بود و لم داده بود که تق تق در خانه به صدا درآمد! ملا خیلی خسته بود و اصلا نمیخواست بلند شود و در را باز کند. پس با بی میلی بلند شد و به سمت در رفت. همسایه ای آمده بود و می گفت لباس های زیادی شسته اند ولی برای پهن کردن آن ها طناب کم دارند! پس می خواست کمی طناب قرض بگیرد. ملّا با دلخوری به داخل خانه برگشت. یکی دو دقیقه که گذشت ، آمد و غرغر کنان گفت : ببخشید همسایه! متأسفانه روی طنابمان ارزن پهن کرده ایم تا خشک شود.

اگر به طنابمان دست بزنم، ارزن ها می ریزد زمین! همسایه‌ی ملا ناراحت شد و گفت : مرد حسابی! این چه حرفی است که می زنی؟ مگر می شود دانه های ارزن را که خیلی هم ریز است روی طناب پهن کرد؟ ملا گفت: مرد حسابی همین که می گویم ارزن پهن کرده ام تو باید بفهمی که دلم نمیخواهد به تو طناب بدهم و راهت را بکشی و بروی!

از آن به بعد هرکسی که دلش راضی به انجام کاری نیست و بهانه های الکی و عجیب غریب می‌آورد می‌گویند فلانی روی طنابش ارزن پهن کرده!!

🤔نظرتان راجع به این حکایت چه بود؟ تا به حال کسی برایتان ارزن پهن کرده؟!😉
دیدگاه ها (۴۵)

#حکایت_قدیمی 🌿 حکایت ملانصرالدین و ارزن روی طنابروزی روزگاری...

عاشقانه های شبنم

**پارت ۷**چشم‌هات رو بستم و توی تاریکی زیرزمین داشتی از ترس ...

خط‌های خاکستری روی نیمکتشخصیت‌ها:جونگ‌کوک (۱۷ ساله): دونده‌ی...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒پارت چهاردهم: تاوانِ انتخابصدای پ...

🟡 آرایش دائم مردونه!🔸 پای صنعت زیبایی حالا به سالن‌های مردان...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_10 فصل پنجم | ک...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۷ | «یه درخواست ک...

پارت اول راز خون

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p84چند لحظه بعد، صدای برخورد دو شمشیر تو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط