ان روز که دیگر رمق برای زندگی کردن را نداشتی وباخود می پن
ان روز که دیگر رمق برای زندگی کردن را نداشتی وباخود می پنداشتی
به اخر راه رسیده ای ودنیا برایت سیاهی بیش نبود دنبال روزنه امید
می گشتی وملتمسانه اورا از هرکسی طلب می کردی انگاه که احساس
مرگ را در خود حس کردی واشکانت برگونه هایت لغزیدند دستانت به
التماس به اسمان بیکران بلند شدند وخداراازاعماق قلبت صدا زدی تا برایت
امید را دوباره بسراید تا نور زندگی بر جهان تاریکت روشنی بخشد
وقلب درد گرفته ات را دوباره ازمحبتش پر کند تا بتوانی راهی
را که درپیش داری با امید به خدا به پایان برسانی
به اخر راه رسیده ای ودنیا برایت سیاهی بیش نبود دنبال روزنه امید
می گشتی وملتمسانه اورا از هرکسی طلب می کردی انگاه که احساس
مرگ را در خود حس کردی واشکانت برگونه هایت لغزیدند دستانت به
التماس به اسمان بیکران بلند شدند وخداراازاعماق قلبت صدا زدی تا برایت
امید را دوباره بسراید تا نور زندگی بر جهان تاریکت روشنی بخشد
وقلب درد گرفته ات را دوباره ازمحبتش پر کند تا بتوانی راهی
را که درپیش داری با امید به خدا به پایان برسانی
- ۱.۱k
- ۲۰ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط