*نام فیک:«دیــداریــی عجیب»
*نام فیک:«دیــداریــی عجیب»
(پارت1)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
من یک دختر کتاب فروش ساده بودم ؛
دختری که یک کتاب فروشی نقلی اما پر طرفدار توی یکی از خیابون های معروف سئول داشتم.
خیلی ها برای خرید کتاب و مجله به کتابخونه من می اومدند.
گاهی اوقات انقد غرق کتاب خوندن می شدم که متوجه ورود مشتری ها به کتابخونه نمی شدم .
یک روز بارونی توی فصل پاییز مشغول مرتب کردن کتاب ها بودم که یدفه گوشی تلفنم زنگ خورد.
به طرف میز حرکت کردم و دیدم مامانم داره زنگ می زنه.
تلفن و جواب دادم .
مامانم با صدایی پر از ترس و نگرانی گفت :«س..سلاممم ..لیاا»
جوابشو دادم و گفتم :«چیزی شده اُما؟؟»
اُما جواب داد:«برادرت تصادف کرده» گوشی از دستم افتاد و چشمام پر از اشک شد .
سریع دست از کار کشیدم و ژاکتمو برداشتم و پوشیدم .
در حین خارج شدن از کتاب خونه با چشم های خیس با یه پسر قد بلند که کلاه و ماسک مشکی داشت و ژاکت چرمی پوشیده بود برخورد کردم ..........
ادامه دارد.......
(پارت1)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
من یک دختر کتاب فروش ساده بودم ؛
دختری که یک کتاب فروشی نقلی اما پر طرفدار توی یکی از خیابون های معروف سئول داشتم.
خیلی ها برای خرید کتاب و مجله به کتابخونه من می اومدند.
گاهی اوقات انقد غرق کتاب خوندن می شدم که متوجه ورود مشتری ها به کتابخونه نمی شدم .
یک روز بارونی توی فصل پاییز مشغول مرتب کردن کتاب ها بودم که یدفه گوشی تلفنم زنگ خورد.
به طرف میز حرکت کردم و دیدم مامانم داره زنگ می زنه.
تلفن و جواب دادم .
مامانم با صدایی پر از ترس و نگرانی گفت :«س..سلاممم ..لیاا»
جوابشو دادم و گفتم :«چیزی شده اُما؟؟»
اُما جواب داد:«برادرت تصادف کرده» گوشی از دستم افتاد و چشمام پر از اشک شد .
سریع دست از کار کشیدم و ژاکتمو برداشتم و پوشیدم .
در حین خارج شدن از کتاب خونه با چشم های خیس با یه پسر قد بلند که کلاه و ماسک مشکی داشت و ژاکت چرمی پوشیده بود برخورد کردم ..........
ادامه دارد.......
- ۱.۳k
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط