⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪
⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪
☠︎زنجیرههای خونی
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧⁺˚・༓☾ ༓・˚⁺‧༄⋆。˚⁀➷˚۰˚。
ρꪖ𝕣𝕥_¹⁶
دشتِ مقابل حالا دیگر میدانِ نبرد نبود؛ قتلگاهی بود که در آن رنگِ نقرهایِ زرههایِ پادشاه در دریایِ بیانتهایِ سیاهیِ سایهها محو میشد. سکوتِ عجیبی پس از آن غوغایِ فریادها در فضا حاکم شد. اِلا خیره به زمین، جایی که ارتشِ امپراتورها با سرعتی غیرطبیعی ناپدید میشدند، لرزشی خفیف در ستون فقراتش حس کرد. او به وُید نگاه کرد که هنوز با خونسردیِ ترسناکی به منظره خیره بود.
«این... این خیلی راحت بود.» اِلا زمزمه کرد. صدایش در فضایِ بازِ بالایِ برج، لرزان و بیرمق به نظر میرسید.
وُید به سمتش چرخید. نورِ ضعیفِ مهتاب رویِ چهرهاش، سایههایی عمیق در گودیِ چشمانش ایجاد کرده بود. «راحت؟ اِلا، تو داری با دیدِ یک انسان به این قضیه نگاه میکنی. اونها سرباز نبودند؛ اونها فقط مهرههایی بودند که پادشاه برایِ آزمایشِ مرزهایِ من فرستاده بود. اونها باختند، چون فکر میکردند میتونن خدایی رو که دنیایِ خودشون رو فراموش کرده، به بازی بگیرن.»
اِلا قدمی به عقب گذاشت و به نردههایِ سنگیِ برج تکیه داد. «ولی حالا چی؟ با کشتنِ اونها، جنگِ اصلی تازه شروع میشه، مگه نه؟ هفت امپراتور نمیشینن تماشا کنن که چطور ارتششون به دستِ... به دستِ من از بین رفته.»
وُید به سمتِ او قدم برداشت، هر قدمش صدایِ سنگینی رویِ زمین داشت. او درست مقابلِ اِلا ایستاد و دستش را به آرامی رویِ سنگی که اِلا به آن تکیه داده بود، گذاشت و راهِ فرار را بر او بست. «دقیقاً. و این دقیقاً همون چیزیه که میخواستم. اونها حالا میدونن که تو دیگه اون پرنسسِ ضعیف و فراری نیستی. تو حالا سلاحِ منی، اِلا.»
اِلا سرش را بلند کرد و مستقیم در چشمانِ بیرحمِ او نگریست. «من سلاحِ تو نیستم. من فقط... از چیزی انتقام گرفتم که نمیخواستم دوباره تجربهاش کنم.»
وُید تکخندی زد که شباهتی به خنده نداشت. «مهم نیست چی فکر میکنی. تا وقتی اون زنجیرههایِ خونی تویِ رگهات میتپن، تو به من وصلی. حالا... حالا نوبتِ قدمِ بعدیِ بازیه.»
او ناگهان دستی به هوا کشید و فضایِ میانِ آن دو درخششی بنفش و تیره یافت. تصویری از تالارِ هفت امپراتور ظاهر شد؛ جایی که آنها با خشم و وحشت دورِ میزِ سنگیشان جمع شده بودند. پادشاهِ آرکان، که اِلا چهرهاش را از پشتِ طنابِ دار هرگز فراموش نمیکرد، با چهرهای برافروخته فریاد میزد.
وُید به تصویرِ پادشاه اشاره کرد. «اون داره به بقیه التماس میکنه که با هم متحد بشن و به قلمرویِ من حمله کنن. اونها فکر میکنن من ضعف دارم چون به تو اجازه دادم اینجا بمونی.» وُید نزدیکتر شد، بهطوری که اِلا گرمایِ غیرطبیعیِ بدنش را حس کرد. «میخوام بری اونجا. میخوام بهشون نشون بدی که کی واقعاً فرمانرواست. میخوام بهشون بگی که این فقط پیشغذا بود.»
اِلا با ناباوری به او خیره شد. «منظورت چیه؟ میخوای من رو بفرستی وسطِ قلبِ دشمن؟ جایی که اعدامم کردن؟»
وُید با لحنی آرام و در عین حال تهدیدآمیز گفت: «نه به عنوانِ یک زندانی. به عنوانِ پیامرسانِ ویرانی. اونها باید بدونن که دیگه راهِ برگشتی ندارن. و اگه کسی بخواد به تو چپ نگاه کنه...» او مکث کرد و چشمانش برقی تیره زد. «اونوقت دیگه خبری از ارتشِ سایهها نیست. اونوقت من شخصاً میام تا اون شهر رو از رویِ نقشه پاک کنم.»
اِلا لرزید. او میدانست که در دامِ بزرگی افتاده است؛ دامی که خودش بخشی از آن بود.
ادامه دارد...
بچه ها میخوام بیشتر بزارم اما ویسگون بیشتر از دوتا اجازه نمیده😭
☠︎زنجیرههای خونی
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧⁺˚・༓☾ ༓・˚⁺‧༄⋆。˚⁀➷˚۰˚。
ρꪖ𝕣𝕥_¹⁶
دشتِ مقابل حالا دیگر میدانِ نبرد نبود؛ قتلگاهی بود که در آن رنگِ نقرهایِ زرههایِ پادشاه در دریایِ بیانتهایِ سیاهیِ سایهها محو میشد. سکوتِ عجیبی پس از آن غوغایِ فریادها در فضا حاکم شد. اِلا خیره به زمین، جایی که ارتشِ امپراتورها با سرعتی غیرطبیعی ناپدید میشدند، لرزشی خفیف در ستون فقراتش حس کرد. او به وُید نگاه کرد که هنوز با خونسردیِ ترسناکی به منظره خیره بود.
«این... این خیلی راحت بود.» اِلا زمزمه کرد. صدایش در فضایِ بازِ بالایِ برج، لرزان و بیرمق به نظر میرسید.
وُید به سمتش چرخید. نورِ ضعیفِ مهتاب رویِ چهرهاش، سایههایی عمیق در گودیِ چشمانش ایجاد کرده بود. «راحت؟ اِلا، تو داری با دیدِ یک انسان به این قضیه نگاه میکنی. اونها سرباز نبودند؛ اونها فقط مهرههایی بودند که پادشاه برایِ آزمایشِ مرزهایِ من فرستاده بود. اونها باختند، چون فکر میکردند میتونن خدایی رو که دنیایِ خودشون رو فراموش کرده، به بازی بگیرن.»
اِلا قدمی به عقب گذاشت و به نردههایِ سنگیِ برج تکیه داد. «ولی حالا چی؟ با کشتنِ اونها، جنگِ اصلی تازه شروع میشه، مگه نه؟ هفت امپراتور نمیشینن تماشا کنن که چطور ارتششون به دستِ... به دستِ من از بین رفته.»
وُید به سمتِ او قدم برداشت، هر قدمش صدایِ سنگینی رویِ زمین داشت. او درست مقابلِ اِلا ایستاد و دستش را به آرامی رویِ سنگی که اِلا به آن تکیه داده بود، گذاشت و راهِ فرار را بر او بست. «دقیقاً. و این دقیقاً همون چیزیه که میخواستم. اونها حالا میدونن که تو دیگه اون پرنسسِ ضعیف و فراری نیستی. تو حالا سلاحِ منی، اِلا.»
اِلا سرش را بلند کرد و مستقیم در چشمانِ بیرحمِ او نگریست. «من سلاحِ تو نیستم. من فقط... از چیزی انتقام گرفتم که نمیخواستم دوباره تجربهاش کنم.»
وُید تکخندی زد که شباهتی به خنده نداشت. «مهم نیست چی فکر میکنی. تا وقتی اون زنجیرههایِ خونی تویِ رگهات میتپن، تو به من وصلی. حالا... حالا نوبتِ قدمِ بعدیِ بازیه.»
او ناگهان دستی به هوا کشید و فضایِ میانِ آن دو درخششی بنفش و تیره یافت. تصویری از تالارِ هفت امپراتور ظاهر شد؛ جایی که آنها با خشم و وحشت دورِ میزِ سنگیشان جمع شده بودند. پادشاهِ آرکان، که اِلا چهرهاش را از پشتِ طنابِ دار هرگز فراموش نمیکرد، با چهرهای برافروخته فریاد میزد.
وُید به تصویرِ پادشاه اشاره کرد. «اون داره به بقیه التماس میکنه که با هم متحد بشن و به قلمرویِ من حمله کنن. اونها فکر میکنن من ضعف دارم چون به تو اجازه دادم اینجا بمونی.» وُید نزدیکتر شد، بهطوری که اِلا گرمایِ غیرطبیعیِ بدنش را حس کرد. «میخوام بری اونجا. میخوام بهشون نشون بدی که کی واقعاً فرمانرواست. میخوام بهشون بگی که این فقط پیشغذا بود.»
اِلا با ناباوری به او خیره شد. «منظورت چیه؟ میخوای من رو بفرستی وسطِ قلبِ دشمن؟ جایی که اعدامم کردن؟»
وُید با لحنی آرام و در عین حال تهدیدآمیز گفت: «نه به عنوانِ یک زندانی. به عنوانِ پیامرسانِ ویرانی. اونها باید بدونن که دیگه راهِ برگشتی ندارن. و اگه کسی بخواد به تو چپ نگاه کنه...» او مکث کرد و چشمانش برقی تیره زد. «اونوقت دیگه خبری از ارتشِ سایهها نیست. اونوقت من شخصاً میام تا اون شهر رو از رویِ نقشه پاک کنم.»
اِلا لرزید. او میدانست که در دامِ بزرگی افتاده است؛ دامی که خودش بخشی از آن بود.
ادامه دارد...
بچه ها میخوام بیشتر بزارم اما ویسگون بیشتر از دوتا اجازه نمیده😭
- ۱۱۱
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط