{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شبی، شاهزاده در جنگلی به نام «مونولیت» قدم می‌زد.

شبی، شاهزاده در جنگلی به نام «مونولیت» قدم می‌زد.
قدم‌هایش به آرامی یک موش بود، سال‌ها تمرین این عادت کوچک را ترک کرده بود. او آرام راه می‌رفت، به ستاره‌ها خیره شده بود و از این لحظه آرامش نادر لذت می‌برد، ناگهان..
صدای چلپ چلوپ از دریاچه او را متوقف کرد، گوش‌هایش تیز شد و با قدم‌های محتاطانه به منبع صدا نزدیک‌تر شد، دستش ناخودآگاه به سمت کمربندش که شمشیرش روی آن قرار دارد، رفت. او پشت درختی خم شد و به دریاچه نگاه کرد، به امید اینکه منبع صدا را ببیند، چشمان قهوه‌ای‌اش با دیدن موهای قرمز گشاد شدند...
بله، این اولین باری بود که یکی از آنها را می‌دید، نمی‌توانست جلوی خیره شدنش را بگیرد، آن تارهای قرمز در تاریکی خودنمایی می‌کردند، افکار شاهزاده به سرعت به ذهنش هجوم می‌آورد، می‌دانست که باید حرکت کند، تا آن مو قرمز را بکشد، اما حتی نمی‌توانست نگاهش را بردارد.
همانطور که در نگاهش غرق شده بود
موقرمز حضورش را حس کرد و با چشمان آبی که اقیانوس را در خود نگه داشته بودند، منطقه را بررسی می‌کرد، شاهزاده به امید اینکه گرفتار نشود، وضعیت خود را تنظیم کرد، موقرمز از آب خارج شد و به سمت درختی که شاهزاده پشت آن پنهان شده بود، رفت، نفس شاهزاده بند آمد و سعی کرد بی‌حرکت بماند، ناگهان، چاقویی را زیر گلویش احساس کرد، موقرمز پرسید:

«تو کی هستی و چه می‌خواهی؟»

شاهزاده دست‌هایش را به نشانه تسلیم بالا برد، و نشان داد که منظورش تهدید نیست.

"من..."
دیدگاه ها (۰)

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧part:32(عمارت مین، 8:55am) از حموم بیرون آمد... به خو...

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط