{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سکوت می کنم....

سکوت می کنم....
و خیره میشوم به " شرمندگی " درخت....
همچون میوه های رسیده،
در" فصل بی بازاری"....
که مظلومانه بر شاخه ها، خشک میشوند....
جان میکنند...
در زمختی اندام شاخه ها....
و چه دردناک..... تن میدهند......
به لذت هم آغوشی کرم های باغچه.... بی آنکه هیچ رهگذری....
طعم ناب رسیدنشان را چشیده باشد....
و این" من " هستم....
از نسل " میوه های خشکیده بر شاخه های درخت "
با شصت بغض با حساب بی جواب
من قربانی مافیای کدام بازارم؟!!!
که در فصل نوبرانه ها....
میخشکم...
میپوسم....
بی آنکه... تنم...
حرارت دست خریداری را لمس کند.
دیدگاه ها (۴)

شب که می شودنبودن هایت را زیر بالشتممی گذارمو شجاعتم را زیر ...

کفر است ...برو ...بمانی خدایم میشوی.

نمیدانم شایدمرگ من اول دلتنگیهای تو باشد دلم نمی آید دلت ...

خسته شدم از “تو” نوشتن کمی از خودم می نویسم“من” دوستت دارم.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط