سیرازعمرخودوزندگیم،نیست پروای خودازبی تواگرزیستنم،مردم از
سیرازعمرخودوزندگیم،نیست پروای خودازبی تواگرزیستنم،مردم ازغم چه کنم،پیش که گویم غم خویش،سرتاپای وجودم همه غم زخم هست ودرد، ازدنیایم سیرم وخسته،میان عاشق ومعشوق هیچ حایل نیست،فریادوآه وغم رامی بندمش به هرباد،تاچون رسدبه دستت دانی چه بسته بودم،لبریز بودم ا زغم سرشاربودم ازدرد،دیری است که می سوزم ازاندوه نگاهی...چشمهای توبرای من پناه بود،این سوالهای سخت،بی جواب بود سرزمین چشم ماغرق آب بود،کاش رفتن تومثل خواب بود...
- ۲۶۹
- ۱۴ خرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط