{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سیرازعمرخودوزندگیم،نیست پروای خودازبی تواگرزیستنم،مردم از

سیرازعمرخودوزندگیم،نیست پروای خودازبی تواگرزیستنم،مردم ازغم چه کنم،پیش که گویم غم خویش،سرتاپای وجودم همه غم زخم هست ودرد، ازدنیایم سیرم وخسته،میان عاشق ومعشوق هیچ حایل نیست،فریادوآه وغم رامی بندمش به هرباد،تاچون رسدبه دستت دانی چه بسته بودم،لبریز بودم ا زغم سرشاربودم ازدرد،دیری است که می سوزم ازاندوه نگاهی...چشمهای توبرای من پناه بود،این سوالهای سخت،بی جواب بود سرزمین چشم ماغرق آب بود،کاش رفتن تومثل خواب بود...
دیدگاه ها (۱)

ﺯﻣـﺎﻧـﯽ ﮐـﻪ ﺟــﻠـﻮﯼ " ﺗـﻠـﻔـﻦ ﻫـﺎﯼ ﻋــﻤـﻮﻣـــﯽ" ﺻــﻒﻣـﯽ ﮐـﺸـ...

ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯ ﻋﺎﺷﻘﻢﺁﻧﻘﺪﺭ ﮐﻪ ﻣﻲ ﺗﻮﺍﻧﻢﻫﺮ ﺷﺐ ﺑﺪﻭﻥ ﺁﻧﮑﻪ ﺧﻮﺍﺑﻢ ﺑﮕﻴﺮﺩﺍﺯ...

از خودم تا همیشه می پرسممی رسد دست ما دوباره به هم؟بودنت با ...

ما به مسمومیّت افکار، عادت کرده ایمما به حرف زشت در گفتار، ع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط