Name بزرگ ترین اشتباه من
Name: بزرگ ترین اشتباه من
part: 4
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆☆☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆
بیمارستان - شب
در حالی که تصویر گوشی شکسته از ناکاهارا چویا هنوز روی ذهنش بود، سورا نفس عمیقی کشید تا خودش را آرام کند. هرچند لرزش دستهایش هنوز کاملاً از بین نرفته بود، اما تلاش کرد صدایش را محکم و استوار نگه دارد.
«ببین چی میگم جناب ناکاهارا،» سورا با صدایی که سعی میکرد قاطعیت بیشتری در آن باشد، شروع کرد. «من نمیخوام خودم دردسر درست کنم. به پلیس هیچی نمیگم. اگرم میخواین این شخص محترم رو به دکترای خود مافیا تحویل بدین، باشه. فقط... فقط لطفاً دست از سر من و بیمارام بردارین. ما فقط میخوایم کارمون رو بکنیم.»
صدای چویا از گوشی شکسته، کمی دورتر و با نیشخندی شنیده شد: «هه، ببین چی میگم پزشک کوچولو. تو چه بخوای چه نخوای، وارد این بازی شدی و راه خروجی نداره. کلاً دو راه برای ادامه داری: مرگ... یا اگه رئیسمون ببینه با استعدادی، پزشک مافیا شدنت. بهت هشدار میدم، اگه بری سراغ آژانس کارآگاهی یا پلیس، بهت فرصت نمیدم. همونجا وصیتنامهات بهتره همراهت باشه.»
سورا چشمانش را بست و باز کرد. تهدیدها مثل قطرات باران روی وجودش میریختند، اما او باید تمرکز میکرد. «من فعلاً برم این سگ هار رو آروم کنم تا بیمارستانو رو سرش نذاشته، 💢» با کلافگی گفت و دیگر منتظر جوابی نماند. گوشی را از جیبش بیرون آورد و صفحه شکسته و خاموشش را نگاه کرد. "سگ هار؟ واقعا؟" با خودش فکر کرد.
بدون اینکه نام آن مرد زخمی را بداند، اما با دانستن اینکه او خطرناک است، تصمیم گرفت خودش به دیدنش برود. کمی احساس تردید داشت، اما میدانست باید این کار را انجام دهد. به سمت کشوی وسایل پزشکی رفت و یک آرامبخش قوی برداشت. سرنگ و سوزن را آماده کرد و با دقت سر سوزن را با درپوش مخصوصش بست تا خطر کمتری داشته باشد، بعد آن را در جیبش گذاشت.
پرستار کنارش با نگرانی پرسید: «مطمئنید سنپای؟ حالتون خوبه؟»
سورا سعی کرد لبخندی بزند: «ممکنه بخواد بهم حمله کنه. احتیاطه. من فقط باید آرومش کنم.»
«بله سنپای.» پرستار با اطاعت سر تکان داد.
سورا لباسش را صاف کرد و همین که خواست قدم بردارد، ناگهان پاهایش سست شد و نزدیک بود روی زمین بیفتد. پرستار به موقع او را گرفت. نزدیک به ساعت ۱ شب بود و سورا از ساعت ۷ صبح بیدار مانده بود. احساس میکرد به زور روی پاهایش بند است. «خوبم، چیزیم نیست. من میرم.» با صدای خستهای گفت و به سمت اتاق آکوتاگاوا راه افتاد.
در اتاق را با دست باز کرد. چهره پسر جوان روی تخت، پر از درد و خشونت بود. با دیدن سورا، چشمهایش ریز شد و با نفرتی آشکار فریاد زد: «منو از اینجا بیرون بکشید! چه کسی جرأت کرده به من دست بزنه؟!»
سورا، با تمام خستگی و ترسی که داشت، ناگهان حس کرد کلافگیاش دارد بر ترسش غلبه میکند. نگاهی به آشفتهبازار اتاق و فریادهای آن مرد کرد و ناخودآگاه کلمات از دهانش پرید: «دهنتو ببند سگ هار! اینجا بیمارستانه، نه طویله! 💢»
part: 4
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆☆☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆
بیمارستان - شب
در حالی که تصویر گوشی شکسته از ناکاهارا چویا هنوز روی ذهنش بود، سورا نفس عمیقی کشید تا خودش را آرام کند. هرچند لرزش دستهایش هنوز کاملاً از بین نرفته بود، اما تلاش کرد صدایش را محکم و استوار نگه دارد.
«ببین چی میگم جناب ناکاهارا،» سورا با صدایی که سعی میکرد قاطعیت بیشتری در آن باشد، شروع کرد. «من نمیخوام خودم دردسر درست کنم. به پلیس هیچی نمیگم. اگرم میخواین این شخص محترم رو به دکترای خود مافیا تحویل بدین، باشه. فقط... فقط لطفاً دست از سر من و بیمارام بردارین. ما فقط میخوایم کارمون رو بکنیم.»
صدای چویا از گوشی شکسته، کمی دورتر و با نیشخندی شنیده شد: «هه، ببین چی میگم پزشک کوچولو. تو چه بخوای چه نخوای، وارد این بازی شدی و راه خروجی نداره. کلاً دو راه برای ادامه داری: مرگ... یا اگه رئیسمون ببینه با استعدادی، پزشک مافیا شدنت. بهت هشدار میدم، اگه بری سراغ آژانس کارآگاهی یا پلیس، بهت فرصت نمیدم. همونجا وصیتنامهات بهتره همراهت باشه.»
سورا چشمانش را بست و باز کرد. تهدیدها مثل قطرات باران روی وجودش میریختند، اما او باید تمرکز میکرد. «من فعلاً برم این سگ هار رو آروم کنم تا بیمارستانو رو سرش نذاشته، 💢» با کلافگی گفت و دیگر منتظر جوابی نماند. گوشی را از جیبش بیرون آورد و صفحه شکسته و خاموشش را نگاه کرد. "سگ هار؟ واقعا؟" با خودش فکر کرد.
بدون اینکه نام آن مرد زخمی را بداند، اما با دانستن اینکه او خطرناک است، تصمیم گرفت خودش به دیدنش برود. کمی احساس تردید داشت، اما میدانست باید این کار را انجام دهد. به سمت کشوی وسایل پزشکی رفت و یک آرامبخش قوی برداشت. سرنگ و سوزن را آماده کرد و با دقت سر سوزن را با درپوش مخصوصش بست تا خطر کمتری داشته باشد، بعد آن را در جیبش گذاشت.
پرستار کنارش با نگرانی پرسید: «مطمئنید سنپای؟ حالتون خوبه؟»
سورا سعی کرد لبخندی بزند: «ممکنه بخواد بهم حمله کنه. احتیاطه. من فقط باید آرومش کنم.»
«بله سنپای.» پرستار با اطاعت سر تکان داد.
سورا لباسش را صاف کرد و همین که خواست قدم بردارد، ناگهان پاهایش سست شد و نزدیک بود روی زمین بیفتد. پرستار به موقع او را گرفت. نزدیک به ساعت ۱ شب بود و سورا از ساعت ۷ صبح بیدار مانده بود. احساس میکرد به زور روی پاهایش بند است. «خوبم، چیزیم نیست. من میرم.» با صدای خستهای گفت و به سمت اتاق آکوتاگاوا راه افتاد.
در اتاق را با دست باز کرد. چهره پسر جوان روی تخت، پر از درد و خشونت بود. با دیدن سورا، چشمهایش ریز شد و با نفرتی آشکار فریاد زد: «منو از اینجا بیرون بکشید! چه کسی جرأت کرده به من دست بزنه؟!»
سورا، با تمام خستگی و ترسی که داشت، ناگهان حس کرد کلافگیاش دارد بر ترسش غلبه میکند. نگاهی به آشفتهبازار اتاق و فریادهای آن مرد کرد و ناخودآگاه کلمات از دهانش پرید: «دهنتو ببند سگ هار! اینجا بیمارستانه، نه طویله! 💢»
- ۱.۷k
- ۰۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط