‍
سوزاندی مرا ز عشق بی پایانت
سوختن شرریست ز مهر بی بنیانت
بیهوده بپای تو نشستم پی عشق
سوختن بودش حاصل جان در نی عشق
هرگاه که بسوی تو نظر را یافتم
آتش ز شرر نشاندی در جان، باختم
گویی که ز صد جهان تو را میخواهم
ای جان که همه حرف تو را میخوانم
آتش زدنت مرا چو در بستر کرد
این عشق خفی ز دوریت کمتر کرد
دلسوخته ام تو را چه با کار دلم؟
بیهوده مکن تلاش که بیزاره دلم
هر کس که درین نهان بدید،ساحر شد
دلداده من،نواخت و یک شاعر شد
دیدگاه ها (۸)

#در_بندِعشق...تو را در همان شب مهتابی دیدمسیه چشم و گسیو کمن...

آتش عشق تو در جان خوشتر استجان ز عشقت آتش‌افشان خوشتر استهر ...

غمیـــنم و تنها به خلوت شبها شکــــسته دلم را جدایی توچو شعل...

چه گرمایی دارد این آتش عشق تو ، قلب مرا می سوزاند!چه لذتی دا...

غمیـــنم و تنها به خلوت شبها شکــــسته دلم را جدایی توچو شعل...

شمع بگریست گه سوز و گداز**کاز چه پروانه ز من بیخبر استبسوی م...

...چشم مست تو مرا الفت جان است مرو عاشقم‌جانم و این‌ عشق...

می زدهمی زده شب چو ز میکده باز آیمبر سر کوی تو من ز نیاز آیم...

#عشق_جاویدانسیم تارت می شوم چنگی بزن بر جان مرا             ...

این که در بازی دل، باخته ام حرفی نیستمهر تو بر دلم آویخته ام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط