تاجگذاری p۲
نویسنده
رفت تو اتاقش و درو قفل کرد
ا.ت
صدا شون تا بالا میومد من هم بخاطر کارم فقط اول با پادشاه و ملکه سلام و علیک کردم و سریع اومدم بالا
نگران دانهی شدم و رفتم پایین
دست دانهی رو گرفتم و بردمش توی باغ چون سنش خیلی کم بود دلم نمیخواست خواهر کوچولوم درگیر این چیزا بشه
اون پسره هم مثل اینکه اوایل اومد نشست و بعد با داداش رفتن بیرون
خواهر کوچولو زودتر بزرگ شو و خودت شوهرتو انتخاب کن چون تو هم یه روزی برای کشور مجبور به ازدواج اجباری میشی
دانهی
خواهر تو چی من دلم نمیخواد تو رو تنها بزارم
ا.ت
ااااو من که به این زودیا نمیرم فعلا ور دل خودت میمونم کوچولو
دانهی
یعنی الان سوریان(خواهر بزرگ ا.ت)باید با اون پسره ی بداخلاق زندگی کنه؟
ا.ت
خوب آره
دانهی
حقشه خیلی بداخلاق بود و همش دنبال اذیت کردن تو بود اصلا دوسش ندارم ایششش
ا.ت
دانهی اینجوری نگو هر چی باشه خواهرته دختر تو باید پشت خواهرات باشی همون جور که ما پشتتیم بنظرت اگه اون ببینه یه غریبه داره تو رو اذیت از تو دفاع نمیکنه
دانهی
آهوم ببخشید اجی اصلا اگه تو هم یکی رو دوست داشته باشی نمیزارم ازدواج کنی
ا.ت و دانهی (خنده)
م.ت
دخترا بیاید بالا کارتون دارم
نویسنده
ا.ت و دانهی رفتن بالا و دوباره نشستن و سوریا هم اومده بود پایین اما خوشحال بنظر میرسید
اما وقتی ا.ت و دید ناراحت شد
ا.ت
از رفتار سوریا تعجب کردم یعنی چی شده بود خدارو شکر اون پسره هم نیست همون بهتر حتا دلم نمیخواد ببینمش
همین طور داشتم فکر میکردم که مادرم گفت
م.ت
خوب پس امروز ا.ت رو میفرستم تو تالار مرزی تا اونجا جشنو برگزار کنیم
م.ج
البته ما هم یه لباس خوب برای عروس و داماد انتخاب میکنیم خدارو شکر خیلی اختلاف سنی ندارن
همش پنج ساله
ا.ت
یه شک عمیقی بهم وارد شد یعنی چی من باید برم یعنی منو بجای سوریا انتخاب کردن آخه چرا اون ۲۲سالشع و من اونو نمیشناسمش و بقول دانهی هم خیلی بداخلاق
همینجور تو حال خودم بودم که
سوریا
خواهر ببخشید ولی من واقعا یکی دیگه رو دوست دارم و اون هم پسر یکی از قبایل بود و پدر قبول کرد که باهاش ازدواج کنم من با اینکه خیلی باهات صمیمی نیستم و مثل خواهر برات نبودم ولی دلم نمیخواد تو مجبور به ازدواج اجباری شی متاسفم ا.ت
ا.ت
سوریا اشکالی نداره قرار نیست که بمیرم خودم باهاش یه جور کنار میام همین که خوشحالی ارزشش بیشتر پس الکی خودتو ناراحت نکن درضمن دلم میخواد زودتر خاله شم
نویسنده
خانواده پارک رفتن تالار مرزی برای بر گزاری جشن
و ا.ت هم یکم با دانهی حرف زد و رفت لباس جمع کرد و دوش گرفت و حرکت کرد طرف تالار
جیمین
لعنتی بعد چندین ساعت پچ پچ داریم بر میگردیم حالم داره بهم میخوره از این زندگی آخه چرا باید با کسی ازدواج کنم که ندیدمش لابد خیلی زشته که خودشو نشون نداد
حالا فکر کن اونا بخوان که وارث هم بیاریم هع چه خوب
هووووف بلاخره رسیدیم
پیاده شدم و رفتم یه دوش کوتاه گرفتم و لباس پوشیدم رفتم یکم دور بزنم که به یه دختر بر خوردم
ا.ت
وقتی رسیدم سریع لباس عوض کردم و داشتم کنار دریاچه قدم که ..
.
.
.
.
.
.
.
.
خمارییییی 😁😁😁
دوستون دارم
خداحافظ 😘😘😘
رفت تو اتاقش و درو قفل کرد
ا.ت
صدا شون تا بالا میومد من هم بخاطر کارم فقط اول با پادشاه و ملکه سلام و علیک کردم و سریع اومدم بالا
نگران دانهی شدم و رفتم پایین
دست دانهی رو گرفتم و بردمش توی باغ چون سنش خیلی کم بود دلم نمیخواست خواهر کوچولوم درگیر این چیزا بشه
اون پسره هم مثل اینکه اوایل اومد نشست و بعد با داداش رفتن بیرون
خواهر کوچولو زودتر بزرگ شو و خودت شوهرتو انتخاب کن چون تو هم یه روزی برای کشور مجبور به ازدواج اجباری میشی
دانهی
خواهر تو چی من دلم نمیخواد تو رو تنها بزارم
ا.ت
ااااو من که به این زودیا نمیرم فعلا ور دل خودت میمونم کوچولو
دانهی
یعنی الان سوریان(خواهر بزرگ ا.ت)باید با اون پسره ی بداخلاق زندگی کنه؟
ا.ت
خوب آره
دانهی
حقشه خیلی بداخلاق بود و همش دنبال اذیت کردن تو بود اصلا دوسش ندارم ایششش
ا.ت
دانهی اینجوری نگو هر چی باشه خواهرته دختر تو باید پشت خواهرات باشی همون جور که ما پشتتیم بنظرت اگه اون ببینه یه غریبه داره تو رو اذیت از تو دفاع نمیکنه
دانهی
آهوم ببخشید اجی اصلا اگه تو هم یکی رو دوست داشته باشی نمیزارم ازدواج کنی
ا.ت و دانهی (خنده)
م.ت
دخترا بیاید بالا کارتون دارم
نویسنده
ا.ت و دانهی رفتن بالا و دوباره نشستن و سوریا هم اومده بود پایین اما خوشحال بنظر میرسید
اما وقتی ا.ت و دید ناراحت شد
ا.ت
از رفتار سوریا تعجب کردم یعنی چی شده بود خدارو شکر اون پسره هم نیست همون بهتر حتا دلم نمیخواد ببینمش
همین طور داشتم فکر میکردم که مادرم گفت
م.ت
خوب پس امروز ا.ت رو میفرستم تو تالار مرزی تا اونجا جشنو برگزار کنیم
م.ج
البته ما هم یه لباس خوب برای عروس و داماد انتخاب میکنیم خدارو شکر خیلی اختلاف سنی ندارن
همش پنج ساله
ا.ت
یه شک عمیقی بهم وارد شد یعنی چی من باید برم یعنی منو بجای سوریا انتخاب کردن آخه چرا اون ۲۲سالشع و من اونو نمیشناسمش و بقول دانهی هم خیلی بداخلاق
همینجور تو حال خودم بودم که
سوریا
خواهر ببخشید ولی من واقعا یکی دیگه رو دوست دارم و اون هم پسر یکی از قبایل بود و پدر قبول کرد که باهاش ازدواج کنم من با اینکه خیلی باهات صمیمی نیستم و مثل خواهر برات نبودم ولی دلم نمیخواد تو مجبور به ازدواج اجباری شی متاسفم ا.ت
ا.ت
سوریا اشکالی نداره قرار نیست که بمیرم خودم باهاش یه جور کنار میام همین که خوشحالی ارزشش بیشتر پس الکی خودتو ناراحت نکن درضمن دلم میخواد زودتر خاله شم
نویسنده
خانواده پارک رفتن تالار مرزی برای بر گزاری جشن
و ا.ت هم یکم با دانهی حرف زد و رفت لباس جمع کرد و دوش گرفت و حرکت کرد طرف تالار
جیمین
لعنتی بعد چندین ساعت پچ پچ داریم بر میگردیم حالم داره بهم میخوره از این زندگی آخه چرا باید با کسی ازدواج کنم که ندیدمش لابد خیلی زشته که خودشو نشون نداد
حالا فکر کن اونا بخوان که وارث هم بیاریم هع چه خوب
هووووف بلاخره رسیدیم
پیاده شدم و رفتم یه دوش کوتاه گرفتم و لباس پوشیدم رفتم یکم دور بزنم که به یه دختر بر خوردم
ا.ت
وقتی رسیدم سریع لباس عوض کردم و داشتم کنار دریاچه قدم که ..
.
.
.
.
.
.
.
.
خمارییییی 😁😁😁
دوستون دارم
خداحافظ 😘😘😘
- ۱۳.۲k
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط