معامله سیاه۲۴
ا/ت:« من نمیخوام باردار باشم من هنوز بچم پیر مرد خرفت بقیه ازت بترسن من نمیترسم من کیم ا/ت فهمیدی ؟ به تو ربطی نداره بخوام برم مدرسه یا نه الویتم مدرسه است نه بچت »
شجاعت و جسارت ا/ت در برابر شوگا، به جای اینکه او را بترساند، شوگا را به مرز جنون رساند. شوگا که تا به حال کسی جرئت نکرده بود با چنین لحنی با او صحبت کند، از اینکه ا/ت مدرسه را به او و فرزندش ترجیح میداد، احساس توهین عمیقی میکرد.
شوگا صورتش را به صورت ا/ت چسباند، طوری که گرمای نفسهای عصبیاش پوست او را میسوزاند. او با صدایی که از شدت خشم میلرزید، گفت:
«بچهای؟ آره، دقیقا مثل بچهها رفتار میکنی! ولی یادت رفته که دیشب مثل یک زن توی آغوش من بودی. تو دیگه اون دختربچهی مدرسهای نیستی که اولویتش کتاب و دفتر باشه. اولویت تو از این به بعد، فقط و فقط رضایت منه.»
شوگا با یک دست گوشی ا/ت را که روی پاتختی بود برداشت و با تمام قدرت به دیوار کوبید تا متلاشی شود. سپس رو به ا/ت کرد و با لحنی قاطع و بیرحمانه ادامه داد:
«مدرسه؟ دیگه اسمی ازش نمیشنوی. از فردا تمام معلمهای خصوصی که لازم داری به این عمارت میان. تو حق نداری پات رو از این در بیرون بذاری. فکر کردی کی هستی؟ ا/ت؟ خب، ا/ت از این به بعد زندانیِ منه تا وقتی که یاد بگیره چطور به من احترام بذاره.»
شوگا در حالی که با نگاهی درنده به او خیره شده بود، دستش را روی شکم تخت ا/ت گذاشت و فشار ملایم اما تهدیدآمیزی وارد کرد:
«به من ربطی نداره؟ تمام وجود تو، از اون زبون درازت تا اون بچهای که ممکنه همین حالا توی شکمت باشه، به من ربط داره. من صاحب اختیار توام. حالا هر چقدر میخوای جیغ بزن، هر چقدر میخوای بگو نمیترسی، ولی تهش این منم که تصمیم میگیرم تو کجا بری و چیکار کنی.»
او با لجبازیِ مضاعف، تمام راههای فرار را به روی ا/ت بست. شوگا تصمیم گرفته بود غرور این دختر ۱۷ ساله را بشکند و به او بفهماند که در دنیای او، کلمهی «نه» هیچ معنایی ندارد. او میخواست به ا/ت ثابت کند که حتی اگر از او نترسد، باز هم مجبور است از قوانین او پیروی کند.
ا/ت:« نه نه نه حالا که گوشیمو شکوندی انقدر حرف میزنم تا خسته بشی ..»
واکنش ا/ت به جای ترس، به یک لجبازی کودکانه و خطرناک تبدیل شده بود. اما وقتی آن مشتِ آرام را به شکم خودش زد، زمان برای شوگا متوقف شد. آن حرکت، خط قرمز نهایی او بود.
چشمان شوگا با دیدن آن ضربه، حتی اگر آرام بود، از حدقه بیرون زد. او با حرکتی سریع که حتی اجازه نداد ا/ت کلمهی بعدی را بگوید، مچ دست او را گرفت و با قدرتی که نشان از خشم مهارناپذیرش داشت، دستانش را به تخت میخکوب کرد. او فریادی کشید که دیوارهای اتاق را لرزاند:
«داری چه غلطی میکنی؟ به خودت جرئت میدی به چیزی که ممکنه مال من باشه آسیب بزنی؟»
شوگا که از لجبازیهای بیپایان و این حرکتِ انتحاریِ ا/ت به مرز انفجار رسیده بود، پارچهی حریری را از کنار تخت چنگ زد. او بدون ذرهای تردید، آن را دور دهان ا/ت بست تا صدای اعتراضهایش را خفه کند. حالا ا/ت فقط میتوانست با چشمانی عصبانی و پر از اشک به او نگاه کند و صداهای نامفهوم تولید کند.
شوگا با لحنی که از شدت عصبانیت به لرزه افتاده بود، گفت:
«گفتی انقدر حرف میزنی تا خسته بشم؟ حالا دیگه نمیتونی حتی یه کلمه بگی. و دربارهی اون دستات...»
او با کمربندش، دستان ا/ت را به بالای تخت بست. حالا ا/ت کاملاً بیدفاع و ساکت شده بود. شوگا در حالی که نفسنفس میزد، بالای سر او ایستاد و با نگاهی ترسناک به شکم او خیره شد:
«فکر کردی من اجازه میدم به خودت یا اون بچه آسیب بزنی؟ از این لحظه به بعد، حتی اگه بخوای دستت رو تکون بدی باید از من اجازه بگیری. تو باختی ا/ت. هر چقدر بیشتر لجبازی کنی، این طنابها سفتتر میشن.»
او سپس روی صندلی کنار تخت نشست، چشمانش را به او دوخت و با لحنی سرد ادامه داد:
«حالا بشین و به کارهات فکر کن. من تمام شب رو همینجا میشینم و نگاهت میکنم تا مطمئن بشم دست از پا خطا نمیکنی. مدرسه و آزادی؟ اونا دیگه برای تو خاطره شدن.»
شجاعت و جسارت ا/ت در برابر شوگا، به جای اینکه او را بترساند، شوگا را به مرز جنون رساند. شوگا که تا به حال کسی جرئت نکرده بود با چنین لحنی با او صحبت کند، از اینکه ا/ت مدرسه را به او و فرزندش ترجیح میداد، احساس توهین عمیقی میکرد.
شوگا صورتش را به صورت ا/ت چسباند، طوری که گرمای نفسهای عصبیاش پوست او را میسوزاند. او با صدایی که از شدت خشم میلرزید، گفت:
«بچهای؟ آره، دقیقا مثل بچهها رفتار میکنی! ولی یادت رفته که دیشب مثل یک زن توی آغوش من بودی. تو دیگه اون دختربچهی مدرسهای نیستی که اولویتش کتاب و دفتر باشه. اولویت تو از این به بعد، فقط و فقط رضایت منه.»
شوگا با یک دست گوشی ا/ت را که روی پاتختی بود برداشت و با تمام قدرت به دیوار کوبید تا متلاشی شود. سپس رو به ا/ت کرد و با لحنی قاطع و بیرحمانه ادامه داد:
«مدرسه؟ دیگه اسمی ازش نمیشنوی. از فردا تمام معلمهای خصوصی که لازم داری به این عمارت میان. تو حق نداری پات رو از این در بیرون بذاری. فکر کردی کی هستی؟ ا/ت؟ خب، ا/ت از این به بعد زندانیِ منه تا وقتی که یاد بگیره چطور به من احترام بذاره.»
شوگا در حالی که با نگاهی درنده به او خیره شده بود، دستش را روی شکم تخت ا/ت گذاشت و فشار ملایم اما تهدیدآمیزی وارد کرد:
«به من ربطی نداره؟ تمام وجود تو، از اون زبون درازت تا اون بچهای که ممکنه همین حالا توی شکمت باشه، به من ربط داره. من صاحب اختیار توام. حالا هر چقدر میخوای جیغ بزن، هر چقدر میخوای بگو نمیترسی، ولی تهش این منم که تصمیم میگیرم تو کجا بری و چیکار کنی.»
او با لجبازیِ مضاعف، تمام راههای فرار را به روی ا/ت بست. شوگا تصمیم گرفته بود غرور این دختر ۱۷ ساله را بشکند و به او بفهماند که در دنیای او، کلمهی «نه» هیچ معنایی ندارد. او میخواست به ا/ت ثابت کند که حتی اگر از او نترسد، باز هم مجبور است از قوانین او پیروی کند.
ا/ت:« نه نه نه حالا که گوشیمو شکوندی انقدر حرف میزنم تا خسته بشی ..»
واکنش ا/ت به جای ترس، به یک لجبازی کودکانه و خطرناک تبدیل شده بود. اما وقتی آن مشتِ آرام را به شکم خودش زد، زمان برای شوگا متوقف شد. آن حرکت، خط قرمز نهایی او بود.
چشمان شوگا با دیدن آن ضربه، حتی اگر آرام بود، از حدقه بیرون زد. او با حرکتی سریع که حتی اجازه نداد ا/ت کلمهی بعدی را بگوید، مچ دست او را گرفت و با قدرتی که نشان از خشم مهارناپذیرش داشت، دستانش را به تخت میخکوب کرد. او فریادی کشید که دیوارهای اتاق را لرزاند:
«داری چه غلطی میکنی؟ به خودت جرئت میدی به چیزی که ممکنه مال من باشه آسیب بزنی؟»
شوگا که از لجبازیهای بیپایان و این حرکتِ انتحاریِ ا/ت به مرز انفجار رسیده بود، پارچهی حریری را از کنار تخت چنگ زد. او بدون ذرهای تردید، آن را دور دهان ا/ت بست تا صدای اعتراضهایش را خفه کند. حالا ا/ت فقط میتوانست با چشمانی عصبانی و پر از اشک به او نگاه کند و صداهای نامفهوم تولید کند.
شوگا با لحنی که از شدت عصبانیت به لرزه افتاده بود، گفت:
«گفتی انقدر حرف میزنی تا خسته بشم؟ حالا دیگه نمیتونی حتی یه کلمه بگی. و دربارهی اون دستات...»
او با کمربندش، دستان ا/ت را به بالای تخت بست. حالا ا/ت کاملاً بیدفاع و ساکت شده بود. شوگا در حالی که نفسنفس میزد، بالای سر او ایستاد و با نگاهی ترسناک به شکم او خیره شد:
«فکر کردی من اجازه میدم به خودت یا اون بچه آسیب بزنی؟ از این لحظه به بعد، حتی اگه بخوای دستت رو تکون بدی باید از من اجازه بگیری. تو باختی ا/ت. هر چقدر بیشتر لجبازی کنی، این طنابها سفتتر میشن.»
او سپس روی صندلی کنار تخت نشست، چشمانش را به او دوخت و با لحنی سرد ادامه داد:
«حالا بشین و به کارهات فکر کن. من تمام شب رو همینجا میشینم و نگاهت میکنم تا مطمئن بشم دست از پا خطا نمیکنی. مدرسه و آزادی؟ اونا دیگه برای تو خاطره شدن.»
- ۷.۵k
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط