{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت سوم | پشت نگاه سردت 🦋

پارت سوم | پشت نگاه سردت 🦋

ویو آت

صبح با صدای زنگ گوشی از خواب بیدار شدم.

چند لحظه به سقف خیره شدم و بعد از جام بلند شدم.

رفتم آشپزخونه و برای صبحونه چند تا پنکیک خوردم. بعد آماده شدم و کیفم رو برداشتم.

امروز تصمیم گرفته بودم یه کم رفتارم رو تغییر بدم.

جیا هر روز بهم می‌گفت:

«آت، با من سرد نباش!»

برای همین تصمیم گرفتم حداقل با جیا سرد رفتار نکنم.

موتورم رو برداشتم و راه افتادم سمت مدرسه.

وقتی رسیدم، صدای جیغ چند تا دختر از جلوی مدرسه می‌اومد.

موتورم رو پارک کردم و پیاده شدم.

همون موقع چشمم افتاد به ته.

با یه راننده اومده بود و چند نفر هم دورش جمع شده بودن.

وقتی منو دید، با یه نیشخند گفت:

ته: می‌گفتی، می‌اومدم دنبالت.

ات: نیاز نیست. خودم می‌تونم بیام.

ته با نگاه عصبانی نگام کرد.

ته: خیلی مغروری.

ات: ممنون، خودمم همین فکر رو می‌کنم.

ته: تعریف نکردم.

ات: منم تشکر نکردم.

یه لحظه سکوت بینمون افتاد.

لبخند کمرنگی زدم و خواستم از کنارش رد بشم که صدایی از پشت سرم اومد.

ویو آت

یه دختر با ظاهر خیلی مرتب و رفتاری لوس و نمایشی جلو اومد.

اسمش هانا بود.

هانا: به چه جرأتی با ددی جونم اینطوری حرف می‌زنی؟!

با شنیدن حرفش چند ثانیه مات موندم.

بعد با یه خنده‌ی عصبی نگاش کردم.

ات: ددی جونت؟ 😂 خب مبارکت باشه، ولی من با خودش حرف می‌زدم، نه با تو.

هانا: تو خیلی پررویی!

ات: تازه فهمیدی؟

هانا: فکر کردی چون باهاش هم‌کلاسی هستی، می‌تونی هرجوری دلت خواست باهاش حرف بزنی؟

ات: نه، فکر کردم چون خودش زبون داره، می‌تونه جوابم رو بده.

هانا با عصبانیت به ته نگاه کرد.

هانا: ته، چیزی بهش نمیگی؟

ته دست به سینه ایستاد و با یه نگاه عجیب بین من و هانا رو نگاه کرد.

ته: خودتون حلش کنید.

هانا: ولی ته!

ات با خنده: شنیدی دیگه؟ خودش گفت حلش کنید.

هانا: تو...

جیا از دور به سمت ما اومد.

جیا: آت! اینجا چه خبره؟

ات: هیچی، یه نفر فکر کرده باید برای حرف زدن من با بقیه اجازه بگیرم.

جیا نگاهی به هانا انداخت و بعد به من نگاه کرد.

جیا: آت... امروز رو قول داده بودی دعوا راه نندازی.

ات: من که کاری نکردم! خودش شروع کرد.

هانا با حرص گفت:

هانا: این تموم نشده!

ات: برای من که تموم شد.

کیفم رو روی شونه‌ام انداختم و همراه جیا وارد مدرسه شدم.

اما نمی‌دونستم این فقط شروع دردسرهای منه...

ویو ته

از دور رفتن آت و جیا رو نگاه کردم.

کوکی که کنارم ایستاده بود، خنده‌ای کرد.

کوکی: فکر کنم بالاخره یکی پیدا شد که ازت نمی‌ترسه.

ته: خیلی پرروئه.

کوکی: ولی جالبه.

ته: کوکی...

کوکی: باشه، باشه! چیزی نگفتم.

ته یه بار دیگه به سمت راهرویی که آت رفته بود نگاه کرد.

ته: این دختر واقعاً عجیبه...

ادامه دارد... 🦋
دیدگاه ها (۰)

پارت دوم | پشت نگاه سردت 🦋ویو آتزنگ خورد و من و جیا رفتیم سم...

اسلاید دوم آت اسلاید سوم موهای آت اسلاید چهارم لباس فرم آت ا...

پارت اول | پشت نگاه سردت 🦋صبح با صدای زنگ گوشی از خواب بیدار...

ویو کوک «صبح دیدم آت بیدار شده هیلگارد :بمیری کوکی کوک :عشق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط