{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سال ها پیش ازین به من گفتی

سال ها پیش ازین به من گفتی
که «مرا هیچ دوست می داری؟»
گونه ام گرم شد ز سرخی ی ِ شرم
شاد و سرمست گفتمت «آری!»

باز دیروز جهد می کردی
که ز عهد قدیم یاد آرم
سرد و بی اعتنا تو را گفتم
که «دگر دوستت نمی دارم!»

ذره های تنم فغان کردند
که، خدا را! دروغ می گوید
جز تو نامی ز کس نمی آرد
جز تو کامی ز کس نمی جوید

تا گلویم رسید فریادی
کاین سخن در شمار باور نیست
جز تو، دانند عالمی که مرا
در دل و جان هوای دیگر نیست

لیک خاموش ماندم و آرام
ناله ها را شکسته در دل تنگ
تا تپش های دل نهان ماند
سینه ی خسته را فشرده به چنگ

در نگاهم شکفته بود این راز
که «دلم کی ز مهر خالی بود؟»
لیک تا پوشم از تو، دیده ی من
برگلِ رنگ رنگِ قالی بود

«دوستت دارم و نمی گویم
تا غرورم کشد به بیماری!
زانکه می دانم این حقیقت را
که دگر دوستم... نمی داری...»


#سیمین_بهبهانی
دیدگاه ها (۱)

به‌خاطر مردم‌ست که می‌گویم:«گوش‌هایت را کمی نزدیک‌ دهانم بیا...

هر آنکس عاشق است از جان نترسدیقین از بند و از زندان نترسددل ...

بار اولی که دیدم اتچنان بی مقدمه زیبا بودیکه چند روز بعدیادم...

شهر را گشتم که مانند تــــو را پیــــدا کنمهیچ‌کس حتی‌شبیهت ...

سعادت جو دگر باشد و عاشق خود دگر باشدندارد پای عشق او کسی کش...

مکن از برم جدایی،مرو از کنارم امشبکه نمی شکیبد از تو دل بی ق...

در این دنیای وا نفسا تو از حالم چه  می دانیبه دل داغی گران د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط