خوابم نمی برد...
خوابم نمی برد...
می شود برایم قصه بگویی؟
نه از آن قصه های تلخ مادر بزرگ
که از همان اولش
یکی بود... یکی نبود...
می شود قصه ببافی؟
قصه ی شیرینی که از همان اولش
یکی من باشم و یکی تو...
و روزهایم را پر کنی از تکرار بودنت...
و آخر قصه بود و نبودمان یکی شود...
می شود سطر به سطر قصه ات
لبخند بزنی؟
تا گرمی لبخندت
بگیرد از من سردی کابوس شب هایم را...
و دوباره خواب سراغی بگیرد
از چشمهایم..
تا همه باورشان شود
قصه مادر بزرگ
فقط به درد نخوابیدن می خورد....
همین وبس........!!!
اری باز هم...
ﺧـﻮﺍﺑَﻢ ﻧِمی ﺑَــﺮَﺩ...
ﺑِﻪ ﻫَﻤـﻪ ﭼﯿﺰ ﻓِﮑﺮ ﮐَـﺮﺩﻩ ﺍَﻡ...
ﺑﯿﺸﺘَﺮ ﺑِﻪ ﺗُــﻮ...
ﻭَ ﻣﯽ ﺩﺍﻧَــﻢ ﮐِﻪ ﺧﻮﺍﺑــی!!
ﻭَ ﻗَﺒﻞ ﺍَﺯ ﺑَﺴﺘﻪ ﺷُﺪَﻥ ﭼَﺸــﻢ ﻫﺂﯾَـﺘــــ...
ﺑِﻪ ﻫَﻤﻪ ﭼﯿــﺰ ﻓِﮑــﺮ ﮐَﺮﺩﻩ ﺍﯼ...
ﺟُـــﺰ ﻣَـﻥ !!
من بیخیال خواب!
تو بیخیال....
بخواب!...
↜ شـڊﮭـــــــﺎے ڌﻨﮭــــــــﺎﻳــے ↝
می شود برایم قصه بگویی؟
نه از آن قصه های تلخ مادر بزرگ
که از همان اولش
یکی بود... یکی نبود...
می شود قصه ببافی؟
قصه ی شیرینی که از همان اولش
یکی من باشم و یکی تو...
و روزهایم را پر کنی از تکرار بودنت...
و آخر قصه بود و نبودمان یکی شود...
می شود سطر به سطر قصه ات
لبخند بزنی؟
تا گرمی لبخندت
بگیرد از من سردی کابوس شب هایم را...
و دوباره خواب سراغی بگیرد
از چشمهایم..
تا همه باورشان شود
قصه مادر بزرگ
فقط به درد نخوابیدن می خورد....
همین وبس........!!!
اری باز هم...
ﺧـﻮﺍﺑَﻢ ﻧِمی ﺑَــﺮَﺩ...
ﺑِﻪ ﻫَﻤـﻪ ﭼﯿﺰ ﻓِﮑﺮ ﮐَـﺮﺩﻩ ﺍَﻡ...
ﺑﯿﺸﺘَﺮ ﺑِﻪ ﺗُــﻮ...
ﻭَ ﻣﯽ ﺩﺍﻧَــﻢ ﮐِﻪ ﺧﻮﺍﺑــی!!
ﻭَ ﻗَﺒﻞ ﺍَﺯ ﺑَﺴﺘﻪ ﺷُﺪَﻥ ﭼَﺸــﻢ ﻫﺂﯾَـﺘــــ...
ﺑِﻪ ﻫَﻤﻪ ﭼﯿــﺰ ﻓِﮑــﺮ ﮐَﺮﺩﻩ ﺍﯼ...
ﺟُـــﺰ ﻣَـﻥ !!
من بیخیال خواب!
تو بیخیال....
بخواب!...
↜ شـڊﮭـــــــﺎے ڌﻨﮭــــــــﺎﻳــے ↝
- ۵۵۰
- ۱۴ اسفند ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط