منو ببخش چویا
(منو ببخش چویا)
ساعت از نیمه شب گذشته بود ....بارون شدیدی میبارید..و کوچه ها خلوت و ساکت بود....
اوسامو با موهای پریشون و دستای خونی به امگای مو نارنجی ش که غرق در خون روی زمین افتاده بود و نفس نفس میزد خیره شده بود....
_منو ببخش چویا...نمیخواستم...بهت شلیک کنم...
+تمه...ببینم دازای هنوزم از بارونی متنفری؟
اوسامو جوابی نداد....چشم هاش پر از اشک شده بود...
_ پسرک ...موخرمایی من چرا داری گریه
میکنی؟...میدونی چیه...من هنوزم بارون رو دوست دا..رم
ناکاهارا اروم چشم های اقیانوسی ش رو بست ...اوسامو کت ش رو در اورد و روی امگای مو حنایی ش انداخت تا سردش نشه...اروم بوسه ای رو موهای حنایی و خیس ناکاهارا گذاشت ...
_خوب بخوابی چویا.....بزودی میام پیشت
اوسامو کم کم از ناکاهارا دور شد.....از همون شب دیگه کسی از اوسامو خبر نداشت....(:
ساعت از نیمه شب گذشته بود ....بارون شدیدی میبارید..و کوچه ها خلوت و ساکت بود....
اوسامو با موهای پریشون و دستای خونی به امگای مو نارنجی ش که غرق در خون روی زمین افتاده بود و نفس نفس میزد خیره شده بود....
_منو ببخش چویا...نمیخواستم...بهت شلیک کنم...
+تمه...ببینم دازای هنوزم از بارونی متنفری؟
اوسامو جوابی نداد....چشم هاش پر از اشک شده بود...
_ پسرک ...موخرمایی من چرا داری گریه
میکنی؟...میدونی چیه...من هنوزم بارون رو دوست دا..رم
ناکاهارا اروم چشم های اقیانوسی ش رو بست ...اوسامو کت ش رو در اورد و روی امگای مو حنایی ش انداخت تا سردش نشه...اروم بوسه ای رو موهای حنایی و خیس ناکاهارا گذاشت ...
_خوب بخوابی چویا.....بزودی میام پیشت
اوسامو کم کم از ناکاهارا دور شد.....از همون شب دیگه کسی از اوسامو خبر نداشت....(:
- ۱۸۰
- ۰۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط