{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی شیخ وارد یک آسیاب گندم شد. دید چوب آسیاب به گردن یک

روزی شیخ وارد یک آسیاب گندم شد. دید چوب آسیاب به گردن یک قاطر بسته شده. قاطر می‌چرخید و آسیاب کار می‌کرد

اما به گردن قاطر یک زنگوله آویزان بود. از صاحب آسیاب پرسید: «برای چه به گردن قاطرت زنگوله بسته‌ای!» آسیابان گفت: «برای اینکه اگر ایستاد بفهمم و متوجه شوم که آسیاب کار نمی‌کند». آن شیخ دوباره پرسید: «خب! اگر قاطر ایستاد و سرش را تکان داد، از کجا می‌فهمی؟»

آسیابان گفت: قرمساق «بیا برو این لاشی بازی‌ها رو به قاطر من یاد نده!» 😂 😂
دیدگاه ها (۲)

نسخه آزمایشی تیبا وانت

واو

تکاپو پارت ۷۵:نه... 🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍صدای آژیر آمبولانس خیابان‌های ...

همخونه اجباری... پارت ۱۵۳«ویو پارک دوین»چمدانم را بسته بودم....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط