خیلی وقت بود که ناامید شده بودم...دیگر سرودهای انقلابی هم
خیلی وقت بود که ناامید شده بودم...دیگر سرودهای انقلابی هم درد سنگینی که بر روی قلبم گرانی میکرد را نمیتوانستند تسکین دهند...حوصله ی شانه کردن ریشهایم را هم نداشتم ...لقب مرد آهنی هم برایم اهمیتی نداشت...ازخودم و سیاستمداران بیزار بودم آخر جنگ برادرکشی خیلی نا امیدم کرده بود...ولی امروز از آرامگاه ابدیم بیرون خزیدم در هیات یک بچه ی شنگالی ...به داخل جمعیت رفتم دوست نداشتم کسی مرا بشناسد اینبار در هیات یک دختر کوبانی...من بیخود از خود راه میرفتم تا اینکه دوباره انرژی عجیبی را در خود حس کردم...آری دوباره دوست داشتم مامه ریشه باشم.....آری...مامه ریشه...من دیگر برای همیشه نخواهم مرد ...درهر قسمت از کردستان که نیاری وجود داشته باشد من بیدرنگ به آنجا میروم ومثل سابق دلیرانه میجنگم...آری مرد آهنی دیگر هرگز نخواهد مرد......
- ۲۵۱
- ۱۵ آبان ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط