{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

و به فردا رسید که امی به خونم آمد امی انگار خیلی خوشحال ب

و به فردا رسید که امی به خونم آمد امی انگار خیلی خوشحال بود ازش پرسیدم چیشد چرا انقدر خوشحالی امی: آخه تا خود شب نشستم واسه ی شغلت تحقیق کردممم و خب تو دوره آرایشگری رفتی یاد گرفتیییی و آرایشگر بشی خیلی خوبه !♡! من: ام خب اره پس برای همینه که خوشحالی اوم آرایشگری اره خیلی خوبه●_<
حالا باید آگهی استخدام پیدا کنیم؟ امی: خب اره 😅
من: پس من برم لباس بپوشم امی:باشه🌸 من:خب آماده شدم
خیلی راه رفتیم تا به یک آرایشگاه رسیدیم آگهی استخدام هم داشت من: ام سلام من برای آگهی اومدم خوشحال میشم استخدامم کنید
مدیر آرایشگاه: خب بسیار هم عالی لطفا این فورم رو پر کنید
امی: چقدر خوشحالم 🥰💝
من: 💗🌸💗🌸💗🌸💗
خب بیا بریم یک رستوران ولی مثل اون رستوران نباشه خیلی از اون رستوران میترسم😅
امی: اره بیا بریم یک رستوران نو ساز من: باشه بریم

ادامه پارت بعدی که پارت پایانی میشه🥰🎀🌈
دیدگاه ها (۰)

آرت جدید🌸مرسی بابت پس زمینه🥰@karagahkinan-asli ممنونننن💗💗💗

حوصلم پوکید 🌚بعد یه مدل دیگش کردم این جعبه رول رول رو🤡💔الان ...

ارتتتتت🎀جدید🌚اسم : نانامیفامیلی:تو ذهنم هر چی فکر کردم نیومد...

جلل سونیکککک عشقممم شدووووهنوز تو فاز پیج اولممم😔@mitsouri_r...

من وقتی به خونه ی امی رسیدمبهش گفتم: امی بیا یک پست بزاریم ک...

اسم داستان: داستان های من و یوتیوب من و امی بهترین دوست های ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط