روزی مجنون از سجاده شخصی عبور کرد، مرد نماز را شکست و گفت

روزی مجنون از سجاده شخصی عبور کرد، مرد نماز را شکست و گفت:مردک!! در حال راز و نیاز با خدا بودم تو چگونه این رشته را بریدی؟
مجنون لبخندی زد و گفت:من عاشق لیلی یکی از بندگان خدا هستم و تو را ندیدم و تو که عاشق خدایی چگونه مرا دیدی؟
دیدگاه ها (۲)

بسم الله الرحمن الرحیمپاسخ قسمت اول :البته که دوستتان به خا...

وقتی میخواستی بری استخر ولی...²با رفتن تو،جونگکوک هم برگشت ت...

داستان کودکانه «راز پروانه‌ی کوچک و مهمان ناخوانده» به نویسن...

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚 𝗽𝗮𝗿𝘁29{تو فقط دختری بودی که اون شب......

تک پارتی ویو ا.ت صدای باز شدن در سکوت سنگین خونه رو شکست ساع...

سناریو مایکی { جنگل چشمات } درحالی که اون مرد ها در اتاق رو ...

پارت ۲: اولین کلمات؛ شکافِ میانِ سکوتسکوتِ میانِ آن‌ها، سنگی...

بسم الله الرحمن الرحیم ‌حکایت شیطان و کهن‌ الگوهایش :روزی شی...

#داستانڪ حکایتی هست که می‌گوید:خواجه شمس‌الدین محمد؛ شاگرد ن...

چند پارتیپارت۵جونگکوک صندلی را برایِ او عقب کشید. وقتی نشستن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط